اگاهی

سلام من میثم جمال فاضل هستم. من سعی دارم در این سایت برای شما مطالب مفید و نو قرار دهم خواهشا بعد از خواندن مطالب نظر بگذارید...

اگاهی

سلام من میثم جمال فاضل هستم. من سعی دارم در این سایت برای شما مطالب مفید و نو قرار دهم خواهشا بعد از خواندن مطالب نظر بگذارید...

میثم فاضل: میثم فاضل: پادشاهی وزیری داشت که هر اتفاقی می افتاد وزیر میگفت:خیراست! روزی دست پادشاه درسنگلاخها گیرکرد ومجبور شدند انگشتش را قطع کنند،وزیردر صحنه حاضر بودگفت:خیراست! پادشاه ازدرد به خود می پیچید،از رفتار وزیر عصبی شد،اورا به زندان انداخت،۱سال بعد پادشاه که برای شکار به کوه رفته بود،در دام قبیله ای گرفتارشد که بنا بر اعتقادات خود،هرسال ۱نفررا که دینش باانها مختلف بود،سر میبرندو لازمه اعدام ان شخص این بودکه بدنش سالم باشد وقتی دیدند اسیر،یکی از انگشتانش قطع شده،وی را رها کردند انجا بود که پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد که زمان قطع انگشتش گفته بود:خیر است! پادشاه دستور ازادی وزیر را داد وقتی وزیر ازاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان اوشنید،گفت:خیراست! پادشاه گفت:دیگرچرا؟ وزیر گفت:از این جهت خیراست که اگرمرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم،مرا به جای تو اعدام میکردند .
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۸:۲۱
میثم جمال فاضل
سه آفت سه راه حل قرآنی استاد قرائتی : آفت اول :اگر مبتلا به شهوت شدى راه حل :در نمازت تجدید نظر کن حتما دچار سهل انگارى در نمازت شده ای. بدلیل آیه: (فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة واتبعوا الشهوات...59/مریم،ص309). آفت دوم: اگر احساس بدبختى وعدم توفیق کردى راه حل :در رابطه ات با مادرت تجدید نظر کن. دلیل -آیه: (وبربوالدتى ولم یجعلنى جبارا شقیا...32/مریم،ص307). آفت سوم :اگر احساس تنگى وسخت شدن زندگى کردى راه حل :رابطه ات با قران درست کن. دلیل -آیه: (ومن اعرض عن ذکرى فان له معیشة ضنکا...124/طه،ص320).
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۲۹
میثم جمال فاضل
در ذکر قصص خائفان 1- شیخ کلینى به سند معتبر از حضرت على بن الحسین (ع) روایت کرده که شخصى با خانواده اش در کشتى سوار شدند و کشتى ایشان شکست و جمیع اهل آن کشتى غرق شدند مگر زن آن مرد که بر تخته اى بند شد و به جزیره اى از جزائر دور افتاده اى رسید و در آن جزیره راهزن فاسقى بود که از هیچ فسقى نمى گذشت چون نظرش بر آن زن افتاد گفت : تو از انسى یا از جن ؟ گفت : از انسم . پس دیگر با آن زن سخن نگفت و به او چسبید و به هیئت مجامعت در آمد، چون متوجه آن عمل قبیح شد دید که آن زن مضطر است و مى لرزد. پرسید که چرا ناراحتى ؟ اشاره به آسمان کرد که از خداوند خود مى ترسم . پرسید که هرگز مثل این کار کرده اى ؟ گفت : نه ، به عزت خدا سوگند که هرگز زنا نداده ام . گفت : تو هرگز چنین کارى نکرده اى چنین از خدا مى ترسى و حال آنکه به اختیار تو نیست و تو را به جبر بر این کار وا داشته ام ، پس من از تو اولاترم که بترسم و چیزى به آن زن نگفت پس ‍ برخاست و ترک آن عمل نمود و به سوى خانه خود روان شد و در خاطر داشت که توبه کند و از کرده هاى خود پشیمان بود، در اثناى راه به راهبى برخورد کرد و با او رفیق شد چون پاره اى راه رفتند آفتاب بسیار گرم شد. راهب به آن جوان گفت که آفتاب بسیار گرم است ، دعا کن که خدا ابرى فرستد که بر ما سایه افکند. جوان گفت که مرا نزد خدا حسنه اى نیست و کار خیرى نکرده ام که دعا کنم و از خدا حاجت طلب نمایم . راهب گفت : من دعا مى کنم تو آمین بگو، چنین کردند. بعد از اندک زمانى ابرى بر سر ایشان پیدا شد و در سایه آن ابر مى رفتند، چون بسیارى راه رفتند راه ایشان جدا شد و جوان به راهى رفت و راهب به راه دیگر و آن ابر با جوان روان شد و راهب در آفتاب ماند. راهب به او گفت که اى جوان تو از من بهتر بودى که دعاى تو مستجاب شد و دعاى من مستجاب نشد بگو چه کارى کرده اى که مستحق این کرامت شده اى ؟ جوان قصه خود را نقل کرد. راهب گفت : چون از خوف خدا ترک معصیت او کردى خدا گناهان گذشته تو را آمرزیده است ، سعى کن که بعد از این خوب باشى . 2- شیخ صدوق روایت کرده که روزى ((معاذ بن جبل )) گریان به خدمت پیغمبر آمد و سلام کرد. حضرت جواب فرمود و گفت : یا معاذ سبب گریه تو چیست ؟ گفت : یا رسول الله بر در سراى ، جوان پاکیزه خوش ‍ صورتى ایستاده و بر جوانى خود گریه مى کند مانند زنیکه فرزندش مرده باشد و مى خواهد به خدمت تو بیاید. حضرت فرمود که بیاورش . پس معاذ رفت و آن جوان را آورد. جوان سلام کرد. حضرت جواب فرمود، پرسید که اى جوان چرا گریه مى کنى ؟ گفت : چگونه نگریم و حال آنکه بسیار گناه کرده ام که اگر حق تعالى به بعضى از آنها مرا مؤ اخذه نماید مرا به جهنم خواهد برد و گمان من این است که مرا مؤ اخذه خواهد کرد و نخواهد آمرزید. حضرت فرمود: مگر به خدا شرک آورده اى ؟ گفت پناه مى برم به خدا از اینکه به او مشرک شده باشم . گفت : مگر کسى را به ناحق کشته اى ؟ گفت : نه . حضرت فرمود که خدا گناهانت را مى آمرزد اگر در عظمت مانند کوه ها باشد. گفت : گناهان من از کوهها عظیم تر است . فرمود که خدا گناهانت را مى آمرزد اگر چه مثل زمینهاى هفتگانه و دریاها و درختان و آنچه که در زمین است از مخلوقات خدا بوده باشد. گفت : از آنها نیز بزرگتر است . فرمود: خدا گناهانت را مى آمرزد اگر چه مثل آسمانها و ستارگان و مثل عرش و کرسى باشد. گفت : از آنها نیز بزرگتر است . حضرت غضبناک به سوى او نظر فرمود و گفت : اى جوان گناهان تو عظیم تر است یا پروردگار من هیچ چیز از پروردگار من عظیم تر نیست و او از همه چیز بزرگوارتر است . حضرت فرمود که مگر کسى گناهان عظیم را به غیر از پروردگار عظیم مى آمرزد؟ جوان گفت که نه والله یا رسول الله و ساکت شد. حضرت فرمود که اى جوان ، یکى از گناهان خود را نمى گویى ؟ گفت : هفت سال بود که قبرها را مى شکافتم و کفن مرده ها را مى دزدیدم ، پس دخترى از انصار مرد، او را دفن کردند. چون شب در آمد رفتم و قبر او را شکافتم و او را بیرون آوردم و کفنش را برداشتم و او را عریان در کنار قبر گذاشتم و برگشتم ؛ در این حال شیطان مرا وسوسه کرد و او را در نظر من زینت داد و گفت : آیا سفیدى بدنش را ندیدى ؟ و فربهى رانش را ندیدى ؟ و مرا چنین وسوسه مى کرد، تا برگشتم و با او همخوابگى و وطى کردم ، و او را به آن حال گذاشتم و برگشتم . ناگاه صدایى از پشت سر خود شنیدم که مى گفت : اى جوان ، واى بر تو از حاکم روز قیامت روزى که من و تو به مخاصمه نزد او بایستیم که مرا چنین عریان در میان مردگان گذاشتى و از قبر بدر آوردى و کفنم را دزدیدى و مرا گذاشتى که با جنابت محشور شوم ؛ پس واى بر جوانى تو از آتش ‍ جهنم . پس جوان گفت که من با این اعمال هرگز بوى بهشت را نمى شنوم حضرت فرمود که دور شو اى فاسق که مى ترسم که به آتش تو بسوزم ، حضرت مکرر این را مى فرمود تا آن جوان بیرون رفت . پس به بازار مدینه آمد و خرید کرد و به یکى از کوههاى مدینه رفت و پلاسى پوشید و مشغول عبادت شد و دستهایش را در گردن غل کرد و فریاد مى کرد: یا رب هذا عبدک بهلول ، بین یدیک مغلول ، مى گفت : اى پروردگار من ، اینک بنده تست بهلول که در خدمت تو ایستاده و دستش را در گردن خود غل کرده است . پروردگارا تو مرا مى شناسى و گناه مرا مى دانى . خداوندا، پروردگارا، پشیمان شدم و به نزد پیغمبرت رفتم و اظهار توبه کردم مرا دور کرد و خوف مرا زیاد کرد پس سئوال مى کنم از تو به حق نامهاى بزرگوارت و به جلال و عظمت پادشاهیت که مرا ناامید نگردانى ، و دعاى مرا باطل نسازى و مرا از رحمت خود ماءیوس نکنى . تا چهل شبانه روز این را مى گفت و مى گریست و درندگان و حیوانات بر او مى گریستند. چون چهل روز تمام شد دست به آسمان بلند کرد و گفت : خداوندا حاجت را چه کردى ؟ اگر دعاى مرا مستجاب گردانیده اى و گناه مرا آمرزیده اى به پیغمبرت وحى فرما که من بدانم و اگر دعاى من مستجاب نشده و آمرزیده نشده ام و مى خواهى مرا عقاب کنى ، پس آتشى بفرست که مرا بسوزاند یا به عقوبتى مرا در دنیا مبتلا کن و از فضیحت روز قیامت مرا خلاص کن . پس ‍ خداوند عالمیان این آیه را براى قبول توبه او فرستاد و الذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله - الى قوله تعالى - و نعم اجر العالمین چون این آیه نازل شد حضرت بیرون آمدند و مى خواندند و تبسم مى فرمودند و احوال بهلول را مى پرسیدند معاذ گفت : یا رسول الله شنیدیم که در فلان موضع است . حضرت با اصحاب متوجه آن کوه شدند و بر آن کوه بالا رفتند، دیدند که آن جوان در میان دو سنگ ایستاده و دستها را بر گردن بسته و رویش از حرارت آفتاب سیاه شده و از مژگان چشمش اشک بسیار ریخته و مى گوید: اى خداوند من ! مرا به صورت نیکو خلق فرمودى ، کاش مى دانستم که نسبت به من چه اراده دارى آیا مرا در آتش خواهى سوزاند، یا در جوار خود در بهشت مرا ساکن خواهى ساخت . الها، احسان نسبت به من بسیار کرده اى و حق نعمت بسیار بر من دارى ، دریغا اگر مى دانستم که آخر امر من چه خواهد بود؛ آیا مرا به عزت ، به بهشت خواهى برد یا با ذلت به جهنم خواهى فرستاد؟ الها گناه من از آسمانها و زمین و کرسى و عرش بزرگتر است ، چه مى شد اگر مى دانستم که گناه مرا خواهى آمرزید یا در قیامت مرا رسوا خواهى کرد از این باب سخن مى گفت و مى گریست و خاک بر سر مى ریخت پس حضرت به نزدیک او رفت و دستش را از گردنش گشود، و خاک را به دست مبارکش از سرش پاک کرد و فرمود که اى بهلول ، بشارت باد تو را که تو آزاد کرده خدا از آتش جهنمى سپس به صحابه فرمود که تدارک گناهان بکنید چنانچه بهلول کرد و آیه را بر او خواند و او را به بهشت بشارت فرمود. مؤ لف گوید که علامه مجلسى در ذیل این خبر کلامى فرموده که ملخصش اینست که باید دانست که توبه را شرایط و بواعث است رحمه الله در عین الحیاة . اول چیزى که آدمى را بر توبه وا مى دارد تفکر و اندیشه در عظمت خداوندى است که معصیت او کرده است و در عظمت گناهانى که مرتکب آنها شده است و در عقوبات گناهان و نتیجه هاى بد دنیا و آخرت آنها که در آیات و اخبار وارد شده است ... پس این تفکر باعث ندامت او مى شود و این پشیمانى سبب انجام سه کار مى شود: 1- فورا گناهانى را که مرتکب شده است ترک کند. 2- تصمیم بگیرد پس از این گناه نکند. 3- تدارک گناهان گذشته خود نماید و جبران کند. و بدان گناهانى که قابل توبه است چند قسم است : 1- گناهى که مستلزم حکم دیگر به غیر از عقوبت آخرت نباشد، مانند پوشیدن حریر و انگشتر طلا به دست کردن براى مردان که در توبه آن همین ندامت و تصمیم بر نکردن کافى است براى برطرف شدن کیفر اخروى . 2- آنکه مستلزم حکم دیگرى هست و آن بر چند قسم است : یا حق خداست ، یا حق خلق . اگر حق خداوند است یا حق مالى است ، مثل اینکه گناهى کرده که مى باید بنده اى را آزاد کند، پس اگر قادر بر آن باشد، تا به عمل نیاورد به محض ندامت رفع عذاب از او نمى شود، و واجب است که آن کفاره را ادا کند. یا حق غیر مالى است مثل آنکه نماز یا روزه از او فوت شده است مى باید قضاى آنها را بجا آورد و اگر کارى کرده است که خدا حدى بر آن مقرر ساخته است ، مثل آنکه شراب خورده است پس اگر پیش ‍ حاکم شرع ثابت نشده است اختیار دارد مى خواهد توبه مى کند میان خود و خدا و مى خواهد نزد حاکم اقرار مى کند که او را حد بزند و بدیهى است که اظهار نکردن بهتر است . و اگر حق الناس باشد اگر حق مالى است واجب است که به صاحب مال یا وارث او برساند و اگر حق غیر مالى است مثل کسى را که گمراه کرده است مى باید او را ارشاد کند... و اگر حدى باشد مثل آنکه فحش گفته است پس ‍ اگر آن شخص عالم باشد به اینکه اهانت به او وارد شده است مى باید تمکین کند از براى حد و اگر نداند، خلاف است میان علما و بیشتر اعتقاد بر این است که گفتن به او باعث آزار و اهانت اوست و لازم نیست و همچنین اگر غیبت کسى کرده باشد. 3- ابن بابویه نقل کرده است که روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله دوران بسیار گرمى زیر سایه درختى نشسته بود. ناگاه شخصى آمد و جامه هاى خود را کند و در زمین گرم مى غلطید و گاهى شکم خود را و گاهى پیشانى خود را بر زمین گرم مى مالید و مى گفت که اى نفس بچش ، که عذاب الهى از این عظیم تر است . و حضرت رسول به او نظر مى فرمود. پس ‍ او جامه هاى خود را پوشید. حضرت او را طلبیده و فرمود که اى بنده خدا کارى از تو دیدم که از دیگرى ندیده ام چه کارى باعث این شد؟ گفت : ترس ‍ الهى سبب این کار شد، و به نفس خود این گرمى را چشانیدم که بداند عذاب الهى از این شدیدتر است و تاب ندارد. پس حضرت فرمود که از خدا ترسیده اى آن چه شرط ترسیدن است ، و به درستى که پروردگار تو مباهات کرد به تو با ملائکه سماوات . پس به اصحاب خود فرمود که نزدیک این مرد روید تا براى شما دعا کند. چون نزدیک او آمدند گفت : خداوندا همه ما را به راه راست هدایت فرما و تقوى را پیشه ما گردان و همه را به سوى خود باز گردان . 4- از حضرت امام محمد باقر (ع) منقول است که زن زناکارى در میان بنى اسرائیل بود که بسیارى از جوانان بنى اسرائیل را مفتون خود ساخته بود. روزى بعضى از جوانان گفتند که اگر فلان عابد مشهور، این ببیند فریفته خواهد شد. آن زن چون این سخن را شنید گفت : والله به خانه نروم تا او را مفتون خود کنم ؛ پس در همان شب قصد منزل آن عابد نمود و در را کوبید و گفت : اى عابد، مرا امشب پناه ده که در منزل تو شب را به روز آورم . عابد امتناع کرد. آن زن گفت که بعضى از جوانان بنى اسرائیل با من قصد زنا دارند و از ایشان گریخته ام و اگر در نمى گشایى ایشان مى رسند و به من تجاوز مى کنند، عابد چون این سخن را شنید در را گشود. چون زن به منزل عابد در آمد جامه هاى خود را افکند. چون عابد حسن و جمال او را مشاهده کرد از شوق بى اختیار شد و دست به او رسانید و در همان حال متذکر شد و دست از او برداشت ، و دیگى بر آتش داشت که زیر آن مى سوخت ، عابد رفت و دست خود را در زیر دیگ گذاشت . زن گفت که چه کار مى کنى . گفت : دست خود را مى سوزانم به جزاى آن خطایى که از من صادر شد. پس زن بیرون شتافت و بنى اسرائیل را خبر کرد که عابد دست خود را مى سوزاند. چون بیامدند دستش تمام سوخته بود. 5 - ابن بابویه از عروة بن زبیر روایت کرده است که گفت روزى در مسجد رسول اکرم صلى الله علیه و آله با جمعى از صحابه نشسته بودیم پس اعمال و عبادات اهل بدر و اهل بیعت رضوان را یاد کردیم ابوالدرداء گفت : که اى قوم ، مى خواهید شما را خبر دهم به کسى که مالش از همه صحابه کمتر و عملش بیشتر و سعیش در عبادت زیادتر است گفتند: کیست آن شخص ؟ گفت : على بن ابى طالب (ع). چون این را گفت ، همگى رو از آن برگردانیدند، پس شخصى از انصار به او گفت که سخنى گفتى که هیچ کس با تو موافقت نکرد. او گفت : من شبى در نخلستان بنى النجار به خدمت آن حضرت رسیدم که از دوستان کناره گرفته و در پشت درختان خرما پنهان گردیده بود و به آواز حزین و نغمه دردناک مى گفت : ((الهى چه بسیار گناهان هلاک کننده اى که از من سر زد و تو بردبارى کردى از آنکه در مقابل آنها مرا عقوبت کنى و چه بسیار بدیهائى که از من صادر شد و کرم کردى و مرا رسول نکردى الهى ، اگر عمر من در معصیت تو بسیار گذشت و گناهان من در نامه اعمال عظیم شد، پس من غیر از آمرزش تو امیدى ندارم و به غیر خشنودى تو آرزو ندارم . پس از پى صدا رفتم ، دانستم که حضرت امیرالمؤ منین است ، پس در پشت درختان پنهان شدم و آن حضرت رکعات بسیار نماز گزاردند، چون فارغ شدند مشغول دعا و گریه و مناجات شدند؛ و از جمله آنچه مى خواند این بود: الهى ، چون در عفو و بخشش تو فکر مى کنم گناه بر من آسان مى شود و چون عذاب عظیم تو را به یاد بیاورم بلیه خطاها بر من عظیم مى شود، آه اگر بخوانم در نامه هاى عمل خود گناهى چند را فراموش کرده ام و تو آنها را شماره کرده اى ، پس به ملائکه بگو او را بگیرید، پس واى بر چنین گرفته شده اى و اسیرى که عشیره او، او را نجات نمى توانند بخشید و قبیله او به فریادش نمى توانند رسید و جمیع اهل محشر بر او رحم مى کنند؛ پس فرمود: آه از آتشى که جگرها و گرده ها را بریان مى کند، آه از آتشى که پوستهاى سر را مى کند، آه از فرو گیرنده از زبانه هاى جهنم ؛ پس بسیار گریست تا آنکه دیگر صدایى از آن حضرت نشنیدم ؛ با خود گفتم : به خاطر بیدارى زیاد بر آن حضرت خواب چیره گشته ؛ نزدیک رفتم که براى نماز صبح او را بیدار کنم ، چندان که آن جناب را حرکت دادم حرکت نفرمود و به مثابه چوب خشک جسد مبارکش بى حس ‍ افتاده بود. گفتم : انا لله و انا الیه راجعون به جانب خانه آن حضرت دویدم و به حضرت فاطمه صلوات الله علیها اطلاع دادم فرمود که قصه او چون بود؟ من آنچه دیده بودم عرض کردم فرمود که اى ابودرداء، این غشى است که در غالب اوقات او از ترس خداوند دارد، پس فرمود آبى آوردند و بر روى آن حضرت پاشیدند، به هوش باز آمد و نظر به سوى من فرمود و گفت : اى ابودرداء چرا گریه مى کنى ؟ گفتم : از آنچه مى بینم که تو با خود مى کنى . فرمود که اگر ببینى مرا که به سوى حساب بخوانند، هنگامى که گنهکاران یقین به عذاب خود داشته باشند و ملائکه غلاظ و زبانیه تندخو، مرا احاطه کرده باشند، و نزد خداوند جبار مرا بگیرند و جمیع دوستان در آنحال مرا واگذارند و اهل دنیا همه بر من رحم کنند، هر آینه در آنروز بر من رحم خواهى کرد که نزد خداوندى ایستاده باشم که هیچ امرى بر او پوشیده نیست . پس ابودرداء گفت : والله که چنین عبادتى از اصحاب پیغمبر ندیدم .(31) مؤ لف گوید که من شایسته دیدم که این مناجات از آن حضرت به همان الفاظ که خود آن جناب مى خواند نقل کنم تا هر کس خواسته باشد در دل شب در وقت تهجد خود بخواند چنانکه شیخنا البهائى (رحمه الله ) در کتاب مفتاح الفلاح چنین کرده و آن مناجات شریف این است : الهى کم من موبقة حلمت عن مقابلتها بنقمتک و کم من جریرة تکرمت عن کشفها بکرمک ، الهى ان طال فى عصیانک عمرى و عظم فى الصحف ذنبى فما انا مؤ مل غیر غفرانک ، و لا انا براج غیر رضوانک . الهى اءفکر فى عفوک فتهون على خطیئتى ، ثم اذکر العظیم من اخذک فتعظم على بلیتى . آه ان قراءت فى الصحف سیئة انا ناسیها و انت محصیها فتقول : خذوه ؛ فیاله من ماءخوذ لا تنجیه عشیرته و لا تنفعه قبیلته . آه من نار تنضج الاکباد و الکلى . آه من نار نزاعة للشوى آه من غمزة من لهبات لظى .(32) 6- از حضرت صادق (ع) منقول است که روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله در مسجد نماز صبح گزاردند، پس به سوى جوانى نظر کردند که او را ((حارثه بن مالک )) مى گفتند دیدند که سرش به خاطر بیخوابى زیاد به زیر مى آید و رنگ رویش زرد شده و بدنش نحیف گشته و چشمهایش در سرش فرو رفته . حضرت از او پرسیدند که به چه حال صبح کردى ؟ چه حالى دارى اى حارثه ؟ گفت : صبح کردم یا رسول الله با یقین . حضرت فرمود که بر هر چیزى که دعوى کنند حقیقتى و علامتى و گواهى هست حقیقت و علامت یقین تو چیست ؟ گفت : حقیقت یقین من یا رسول الله این است که پیوسته مرا محزون و غمگین دارد و شبها مرا بیدار دارد و روزهاى گرم مرا به روزه وا مى دارد و دل من از دنیا روى گردانیده ، و آنچه در دنیاست مکروه دل من گردیده و یقین من به مرتبه اى رسیده که گویا عرش خداوندم را مى بینم که براى حساب در محشر نصب کرده اند و خلایق همه محشور شده اند و گویا من در میان ایشانم و گویا مى بینم اهل بهشت را که خوشند و در کرسیها نشسته با یکدیگر صحبت مى کنند و گویا مى بینم اهل جهنم را که در میان جهنم معذبند و استغاثه مى کنند و گویا زفیر آواز جهنم در گوش من است ؛ پس حضرت به اصحاب فرمود که این بنده اى است که خدا دل او را به نور ایمان منور گردانیده است ، پس فرمود: اى جوان بر این حال که دارى ثابت باش . گفت : یا رسول اللهدعا کن که حق تعالى شهادت را روزى من گرداند. حضرت دعا کرد. چند روزى که شد، حضرت او را با جناب جعفر به جهاد فرستاد و بعد از نُه نفر شهید شد.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۵
میثم جمال فاضل
در ذکر چند مثلى که موجب تنبه مؤ منان است 1- بلوهر گفته که شنیده ام که مردى را فیل مستى در قفا بود. او مى گریخت و فیل از پى او مى شتافت تا آنکه به او رسید. آن مرد مضطر شد، خود را در چاهى آویخت و چنگ زد به دو شاخه که در کنار چاه روئیده بود. پس ناگاه دید که دو موش بزرگ که یکى سفید است و دیگرى سیاه مشغول به قطع کردن ریشه هاى آن دو شاخه مى باشند. پس نظر در زیر پاى خود افکند دید که چهار افعى سر از سوراخهاى خود بیرون کرده اند، چون نظر به قعر چاه انداخت دید که اژدهایى دهان گشوده است که چون در چاه افتد او را ببلعد چون سر بالا کرد، دید که در سر آن دو شاخه اندکى از عسل آلوده است پس ‍ مشغول شد به لیسیدن آن عسل و لذت و شیرینى آن عسل او را غافل ساخت از آن مارها که نمى داند چه وقت او را خواهند گزید و از مکر آن اژدها که نمى داند وقتى که در کام او بیفتد حالش چگونه خواهد شد. اما این چاه ، دنیاست که پر از آفتها و بلاها و مصیبت هاست و آن دو شاخ عمر آدمى ، و آن دو موش سیاه و سفید شب و روزند که عمر آدمى را پیوسته قطع مى کنند. و آن چهار افعى اخلاط چهارگانه اند که به منزله زهرهاى کشنده اند از سوداء و صفراء و بلغم و خون که نمى داند آدمى که در چه وقت به هیجان مى آیند که صاحب خود را هلاک کنند، و آن اژدها مرگ است که منتظر است و پیوسته در طلب آدمى است و آن عسل که فریفته آن شده بود و او را از همه چیز غافل گردانیده بود لذتها و خواهشها و نعمتها و عیشهاى دنیاست .(33) مؤ لف گوید که از براى غفلت آدمى از مرگ و اهوال بعد از آن و اشتغالش به لذات فانیه دنیا، مثلى بهتر از این در انطباق آن با ممثل آن ذکر نشده پس ‍ شایسته است که خوب تاءمل در آن شود تا شاید سبب تنبه از خواب غفلت شود. و در خبر است که حضرت امیرالمؤ منین داخل بازار بصره شد و به مردمى که مشغول خرید و فروش بودند نظر افکند پس از گریه سختى فرمود: اى بندگان دنیا و عمال آن ، هر گاه شما روزها مشغول سوگند خوردن و سوداگرى باشید، و شبها در رختخواب باشید و در این بینها از آخرت غافل باشید پس چه زمانى زاد و توشه براى سفر خود مهیا مى کنید و فکرى براى معاد خود مى نمائید؟! مؤ لف گوید: مناسب دیدم این چند شعر را در اینجا ذکر کنم : اى به غفلت گذرانیده همه عمر عزیز توشه آخرتت چیست در این راه دراز مى توانى که فرشته شوى از علم و عمل چون شوى همره حوران بهشتى که تو را جهد آن کن که نمانى ز سعادت محروم تا چه دارى و چه کردى عملت کو و کدام که تو را موى سفید از اجل آورد پیام لیک از همت دون ساخته اى با دَد34 و دام همه در آب و گیاه است نظر چون انعام کار خود ساز که اینجا دو سه روزیست مقام و شیخ نظامى گفته است : حدیث کودکى و خودپرستى چو عمر از سى گذشت و یا که از بیست نشاط عمر باشد تا چهل سال پس از پَنجَه نباشد تندرستى چو شصت آمد نشست آمد پدیدار به هشتاد و نود چون در رسیدى از آنجا گر به صد منزل رسانى سگ صیاد کاهوگیر گردد چو در موى سیاه آمد سفیدى ز پنبه شد بنا گوشت کفن پوش رها کن کان خمارى بود و مستى نمى شاید دگر چون غافلان زیست چهل رفته فرو ریزد پر و بال بصر کندى پذیرد پاى سستى چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار بسا سختى که از گیتى کشیدى بود مرگى به صورت زندگانى بگیرد آهویش چون پیر گردد پدید آمد نشان ناامیدى هنوز این پنبه بیرون نارى از گوش 35 و دیگرى گفته است : از روش این فلک سبز فام در سر هر سالى از این روزگار باشدم از گردش دوران شگفت قوتم از زانو و بازو برفت عقد ثریاى من از هم گسیخت آنچه بجا ماند و نیابد خلل زنگ رحیل آمد از این کوچگاه آه ز بى زادى روز معاد بار گران بر سر دوشم چه کوه اى که برِ عفوِ عظیمت گناه فضل تو گر دست نگیرد مرا جز به جهنم نرود راه من بنده شرمنده نادان منم خالق و بخشنده احسان توئى عمر گذشته است مرا شصت عام خورده ام افسوس خوشیهاى یار کانچه مرا داد همه پس ‍ گرفت آب ز رخ رنگ هم از مو برفت گوهر دندان همه یک یک بریخت بار گناه آمد و طول امل همسفران روى نهاده به راه زاد کم و طول مسافت زیاد کوه هم از بار من آمد ستوه در جلو سیل بهار است گاه عصمتت ار باز گذارد مرا در سقر انداخته بنگاه من غوطه زن لجه عصیان منم فرد و نوازنده به غفران توئى قال رسول الله صلى الله علیه و آله : ابناء الاربعین زرع قد دنى حصاده ، ابناء الخمسین ماذا قدمتم و ماذا اخرتم ، ابناء الستین هلموا الى الحساب ، ابناء السبعین عدوا انفسکم فى الموتى . رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمود: چهل ساله ها همانند زراعتى هستند که درو کردن آن نزدیک شده است و به پنجاه ساله ها باید گفت چه چیزى از پیش براى خود فرستاده اید و چه چیزى گذاشته اید؟ اى شصت ساله ها براى حساب بشتابید و هفتاد ساله ها خود را جزء مردگان بشمار آورید. و در خبر است که خروس در ذکر خود مى گوید: اى غافلان ذکر خدا کنید و در یاد او باشید؛ هنگام سفیده دم خروس سحرى یعنى که نمودند در آئینه صبح دانى که چرا همى کند نوحه گرى کز عمر شبى گذشت و تو بى خبرى و شیخ جامى گفته است : دلا تا کى در این کاخ مجازى توئى آن دست پرور مرغ گستاخ چرا زان آشیان بیگانه گشتى بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک ببین در قصر ازرق طیلسانان همه دور جهان روزى گرفته خلیل آسا درِ ملک یقین زن کنى مانند طفلان خاکبازى که بودت آشیان بیرون از این کاخ ‌ چو دونان مرغ این ویرانه گشتى بپر تا کنگره ایوان افلاک رداى نور بر عالم فشانان به مقصد راه فیروزى گرفته نداى لا احب الآفلین زن 2- بلوهر گفت شهرى بود که عادت مردم آن بود که مرد غریبى را که از احوال ایشان اطلاع نداشت پیدا مى کردند، و بر خود یکسال پادشاه و فرمانفرما مى کردند، و آن مرد چون بر احوال ایشان مطلع نبود گمان مى برد که همیشه پادشاه ایشان خواهد بود، چون یکسال مى گذشت او را از شهر خود عریان و دست خالى و بى چیز بیرون مى کردند و به بلا و مشقتى مبتلا مى شد که هرگز به خاطرش خطور نکرده بود و پادشاهى در آن مدت موجب وبال و اندوه و مصیبت او بود و مصداق این شعر مى گشت : اى کرده شراب حب دنیا مستت مغرور جهان مشو که چون مثل حنا هشیار نشین که چرخ سازد پستت بیش از دو سه روزى نبود در دستت پس در یک سال اهل آن شهر مرد غریبى را بر خود امیر و پادشاه کردند. آن مرد به فراستى که داشت ، دید که در میان ایشان بیگانه و غریب است ؛ به این سبب با ایشان انس نگرفت و مردى را طلب کرد که از مردم شهر خودش ‍ بود و از احول آن شهر باخبر بود در باب معامله خود با اهل آن شهر با او مصلحت کرد. آن مرد گفت که بعد از یکسال این جماعت تو را از این شهر بیرون خواهند کرد و به فلان مکان خواهند فرستاد صلاح تو در آن است که آنچه مى توانى و استطاعت دارى از اسباب و اموال خود در این عرض سال به آن مکان فرستى که تو را بعد از سال به آنجا خواهند فرستاد که چون به آنجا روى اسباب عیش و رفاهیت تو مهیا باشد و همیشه در راحت و نعمت باشى پس پادشاه به گفته آن شخص عمل نمود و چون سال گذشت و او را از شهر بیرون کردند از اموال خود منتفع گردید و به عیش و نعمت ، روزگار مى گذرانید. مولف گوید که حق تعالى در قرآن مجید فرمود: و من عمل صالحا فلانفسهم یمهدون (36) یعنى کسانى که عمل صالح به جا مى آورند براى آسایش و راحت نفسهاى خود مى گسترانند. حضرت صادق (ع) فرموده که عمل صالح مقدمه اى براى رفتن صاحبش به بهشت مى شود همانطور که خدمتگذار براى صاحب خود وسایل رفاهى فراهم مى کند و حضرت امیرالمؤ منین در کلمات قصار خود فرمود: یابن آدم کن وصى نفسک و اعمل فى مالک ما تؤ ثر ان یعمل فیه من بعدک ؛ یعنى اى فرزند آدم خودت وصى خودت باش و از مال خود آنچه مى خواهى استفاده کن زیرا پس از تو مال وارثان است که در آن تصرف مى کنند. پس اى عزیز من : برگ عیشى به گور خویش فرست خور و پوش و بخشاى و راحت رسان زر و نعمت اکنون بده کان تست تو با خود ببر توشه خویشتن غم خویش در زندگى خور که خویش به غمخوارگى چون سر انگشت تو کس نیارد ز پس تو پیش ‍ فرست نگه مى چه دارى ز بهر کسان که بعد از تو بیرون ز فرمان تست که شفقت نیاید ز فرزند و زن به مرده نپردازد از حرص ‍ خویش نخارد کسى در جهان پشت تو >قال رسول الله صلى الله علیه و آله : واعلموا ان کل امرى ء على ما قدم قادم و على ما خلف نادم . از امالى مفید نیشابورى و تاریخ بغداد نقل شده که وقتى حضرت امیرالمؤ منین (ع) حضرت خضر را در خواب دید، از او نصیحتى طلب فرمود. او کف دست خود را به آن حضرت نشان داد، دید به خط سبزى در آن نوشته شده : قد کنت میتا فصرت حیا فابن لدار البقاء بیتا و عن قلیل تعود میتا ودع لدار الفناء بیتا37 3- نقل است که پادشاهى بود در نهایت عقل و فطانت ، با رعیت خود مهربان بود، و پیوسته در اصلاح ایشان مى کوشید و به کارهایشان مى رسید. و آن پادشاه وزیرى داشت موصوف به راستى و صلاح و در اصلاح امور رعیت به او کمک مى نمود و محل اعتماد و مشورت او بود، و پادشاه هیچ امرى را از او مخفى نمى داشت و وزیر نیز با پادشاه بر این منوال بود، و لیکن وزیر به خدمت علماء و صلحا و نیکان بسیار رسیده بود و سخنان حق از ایشان فرا گرفته بود، و محبت ایشان را به جان و دل قبول کرده بود، و به ترک دنیا راغب بود، و از جهت تقیه از پادشاه و حفظ نفس خود از ضرر او، هر گاه به خدمت او مى آمد، به ظاهر سجده بتان مى کرد و تعظیم آنها مى نمود و به خاطر مهرى که به آن پادشاه داشت پیوسته از گمراهى و ضلالت او دلگیر و غمگین بود و منتظر فرصتى بود که در محل مناسبى او را نصیحت کند و او را هدایت نماید. تا آنکه شبى از شبها بعد از آنکه مردم همگى به خواب رفته بودند پادشاه به وزیر گفت که بیا سوار شویم و در این شهر بگردیم و ببینیم که احوال مردم چون است و مشاهده نمائیم آثار بارانهائى را که در این ایام برایشان باریده است . وزیر گفت : بلى ، بسیار نیک است و هر دو وارد شدند و در نواحى شهر مى گشتند و در اثناى سیر، به مزبله اى رسیدند، نظر پادشاه به روشنائى افتاد که از طرف مزبله مى تافت . به وزیر گفت که از پى این روشنایى باید رفت که خبر آن را معلوم کنیم ؛ پس از مرکب فرود آمدند و روان شدند تا رسیدند به نقبى که از آن جا روشنایى مى تافت چون نظر کردند مرد درویش و بدقیافه اى را دیدند که جامه هاى بسیار کهنه پوشیده ، از جامه هایى که در مزبله ها مى اندازند، پوشیده و متکایى از فضله و سرگین براى خود ساخته و بر آن تکیه زده است و در پیش روى او ابریقى سفالین پر از شراب گذاشته و طنبورى در دست گرفته و مى نوازد و زنى به زشتى خلقت و بدى هیئت و کهنگى لباس شبیه به خودش در برابرش ایستاده و هر گاه که شراب مى طلبد آن زن ساقى او مى شود، و هر گاه که طنبور مى نوازد آن زن برایش رقص ‍ مى کند و چون شراب مى نوشد، زن او را تحیت مى کند و ثنا مى گوید به نوعى که پادشاهان را ستایش مى کنند و آن مرد نیز زن خود را تعریف مى کند و سیدة النساء مى خواند و او را بر جمیع زنان برترش مى شمارد و آن هر دو یکدیگر را به حسن و جمال مى ستایند و در نهایت سرور و فرح و خنده و طرب عیش مى کنند. پادشاه و وزیر مدتى برپا ایستاده و در حال ایشان نظر مى کردند و از لذت و شادى ایشان از آنحال کثیف تعجب مى کردند، بعد از آن برگشتند. پادشاه به وزیر گفت گمان ندارم که براى من و تو در تمام عمر این قدر لذت و خوشحالى دست داده باشد که این مرد و زن در امشب با هم دارند، و گمان دارم که هر شب کارشان همین باشد. پس وزیر چون این سخنان را از پادشاه شنید فرصت را غنیمت شمرده و گفت : اى پادشاه ، مى ترسم که این دنیاى ما و پادشاهى تو و این بهجت و سرورى که به این لذتهاى دنیا داریم در نظر آن جماعتى که پادشاهى را دائمى مى دانند مثل این مزبله و این دو شخص نماید و خانه هاى ما که سعى در بناء و استحکامش مى کنیم در نظر آن جماعتى که مساکن سعادت و منازل باقیه آخرت را در نظر دارند چنان نماید که این غار در نظر ما مى نماید و بدنهاى ما نزد کسانى که پاکیزگى و نظافت و حسن و جمال معنوى را فهمیده اند چنان نماید که این دو بدقیافه زشت در نظر ما مى نمایند، و تعجب آن سعادتمندان از لذت و شادى ما به عیشهاى دنیا مانند تعجب ما باشد از لذت این دو شخص که به حال ناخوش دارند. پادشاه گفت : آیا مى شناسى جمعى را که به این صفت که بیان کردى موصوف باشند؟ وزیر گفت : بلى . پادشاه گفت : کیستند؟ وزیر گفت : ایشان جمعى اند که به دین الهى گرویده اند و ملک و پادشاهى آخرت و لذت آن را دانسته اند و پیوسته طالب سعادتهاى آخرتند. پادشاه گفت که ملک آخرت کدام است ؟ وزیر گفت : آن ، نعیم و لذتى است که شدت و جفا بعد از آن نمى باشد، و غنائى است که بعد از آن فقر و احتیاج نمى باشد؛ پس فى الجمله صفات ملک آخرت را بیان کرد تا آنکه پادشاه گفت که آیا براى داخل شدن به آن منزل و کسب رستگارى راهى و وسیله اى مى دانى ؟ وزیر گفت : بلى ، آن خانه مهیا است براى هر که آن را از راهش طلب نماید. پادشاه گفت : که چرا تو پیش از این مرا به چنین خانه راه نمى نمودى و اوصاف آن را براى من بیان نمى کردى ؟ وزیر گفت : که از جلالت و هیبت پادشاهى تو حذر مى کردم . پادشاه گفت که اگر این امرى که تو وصف کردى تحقق یابد سزاوار نیست که ما او را ضایع کنیم و سعى در تحصیل آن ننمائیم بلکه باید جهد کنیم تا خبر آن را مشخص نمائیم و به آن ظفر یابیم . وزیر گفت که رخصت مى فرمائى که مکرر وصف آخرت براى شما بیان کنم تا یقین شما زیاده گردد پادشاه گفت که بلکه تو را امر مى کنم که شب و روز در این کار باشى و نگذارى که من به امر دیگرى مشغول گردم ، و دست از این سخن بر ندارى به درستى که این امر، عجیب و غریب است که آن را سهل نمى توان شمرد و از چنین امر عظیمى غافل نمى توان شد و بعد از این سخنان ، وزیر و پادشاه راه نجات پیش گرفته به سعادت ابدى فائز گردیدند. مؤ لف گوید که شایسته دیدم در این مقام براى زیادتى بصیرت مؤ منان تبرک جویم به ذکر چند کلمه از یکى از خطب شریفه امیر مؤ منان (ع): قال : احذروا هذه الدنیا الخداعة الغدارة التى قد تزینت بحلیها، و فتنت بغرورها، و غرت بآمالها، و تشوقت لخطابها فاصبحت کالعروس المجلوة و العیون الیها ناظرة و النفوس بها مشغوفة و القلوب الیها تائقة ، و هى لازواجها کلهم قاتلة ، فلا الباقى بالماضى معتبر و لا الآخر بسوء اثرها الاول مزدجر. یعنى اى مردم ، از این دنیاى فریبنده مکر کننده در حذر باشید که خود را به زینتهاى خود آرایش کرده ، و دلها را به باطلهاى خود ربوده و فریفته و بیهوده امیدوار کرده است به امیدهاى خود، و خود را آراسته و بر محلى بر آمده تا به کسانى که خواستگارى او مى کنند بنگرد پس مانند عروس خود را جلوه داده و چشمها به سوى او نظر افکنده اند و نفوس ، شیفته او شده اند و دلها به سوى او آرزومند گشته اند و او تمامى شوهرهاى خود را کشته است ؛(38) پس نه اشخاصى که باقى هستند از گذشته ها عبرت مى گیرند و نه آنهائى که در آخر هستند به سبب بدى اثر دنیا با اشخاصى که در اول بودند، خود را از او باز مى دارند. پس حضرت بیان فرمود دنائت و پستى دنیا را به آنکه خداوند تعالى دنیا را از اولیاء و دوستان خود گرفت و براى دشمنان خود گسترانید، پس گرامى داشت پیغمبر خود محمد صلى الله علیه و آله را هنگامى که از گرسنگى سنگ بر شکم خود مى بست و موسى کلیم خود را که از گرسنگى گیاه بیابان مى خورد به نحوى که از شدت لاغرى و کمى گوشت سبزى آنها از زیر پوست شکمش دیده مى شد پس آن حضرت به برخى از زهد انبیاء و اعراضشان از دنیا اشاره کرد. آنگاه فرمود که این پیغمبران دنیا را از خود به منزله مردارى فرض کردند که براى احدى حلال نیست که از آن خود را سیر کند مگر در حال ضرورت به مقدارى که نفسى بر ایشان باقى بماند و روحشان بیرون نرود، و دنیا نزد آنها به منزله مردارى بود که بوى گند آن شدید باشد که هر کس از نزد آن بگذرد دماغ و دهن خود را بگیرد؛ پس ایشان مقدارى که به تکلف ، ایشان را به منزل برساند، از دنیا بهره مى گیرند و به خاطر گندیدگى آن ، خود را سیر نمى کنند، و تعجب کنند از کسانى که خود را سیر مى کنند و شکم خود را پر مى کنند و راضى مى شوند به آنکه دنیا نصیب و بهره ایشان باشد. اى برادران ، به خدا سوگند که دنیا از براى کسى که خیرخواه نفس خود باشد از مردار گندیده تر است لیکن کسى که نشو و نما کرده در دباغ خانه ، بوى گند آنجا را حس نمى کند ولى موجب اذیت و آزار کسانى مى شود که از آنجا مى گذرند. و نیز آن حضرت فرمود: و ایاک اءن تغتر بما ترى من اخلاد اهلها و تکالبهم علیها فانهم کلاب عاویة و سباع ضاریة یهد بعضها على بعض ، یاءکل عزیزها ذلیلها و کثیرها قلیلها؛ یعنى و مبادا که فریفته شوى به آنچه مى بینى از میل کردن اهل دنیا به دنیا و برجستن و نزاع کردن آنها با همدیگر در سر دنیا زیرا که ایشان سگهایى باشند بانگ کننده و درندگانى که در پى صیدند که بعضى از ایشان بر بعضى دیگر بانگ زنند عزیز آنها ذلیلشان را مى خورد و آنکه بسیار است قلیل خود را. فقیر گوید: حکیم سنایى این مطلب را اخذ کرده و به نظم آورده و فرموده است : این جهان بر مثال مردارى است این ، مر آن را همى زند مخلب آخر الامر بگذرند همه اى سنائى نداى مرگ رسید هان و هان تا تو را چه خود نکند کرکسان گرد او هزار هزار آن مر این را همى زند منقار وز همه باز ماند این مردار گوشه اى گیر از این جهان هموار مشتى ابلیس دیده طرار قال امیرالمؤ منین (ع): والله لدنیاکم هذه اهون فى عینى من عراق خنزیر فى ید مجذوم به خدا سوگند که این دنیاى شما خوارتر است در دیدگان من از استخوان بى گوشت خوکى که در دست صاحب جذام باشد. و این نهایت تحقیر است از دنیا؛ چه استخوان از هر چیزى بى ارزشتر است به خصوص اگر از خوک باشد و به خصوص اگر در دست مجذوم باشد که در آن حال هیچ چیز از آن پلیدتر نیست . 4- براى اشخاصى است که عمرى به نعمت حق تعالى گذرانیده اند چون مقام امتحان و ابتلاء آنها شد کفران نعمت کرده و روى از منعم حقیقى تافتند و به سوى غیر خدا شتافتند و مرتکب کارهایى شدند که شایسته آنها نبود. و این مثل را شیخنا البهائى در کشکول ذکر نموده و آن را به نظم در آورده و ما در اینجا اکتفا به همان نظم شریف نموده و آن را از کشکول نقل مى نمائیم . عابدى در کوه لبنان بد مقیم روى دل از غیر حق بر تافته روزها مى بود مشغول صیام نصف آن شامش بدى نصفى سحور بر همین منوال حالش مى گذشت از قضا یک شب نیامد آن رغیف کرده مغرب را ادا وانگه عشا بس که بود از بهر قوتش اضطراب صبح چون شد زان مقام دلپذیر بود یک قریه به قرب آن جبل عابد آمد بر در گبرى ستاد عابد آن نان بستد و شکرش بگفت کرد آهنگ مقام خود دلیر در سراى گبر بد گرگین سگى پیش او گر خط پرگارى کشید بر زبان گر بگذرد لفظ خبر کلب در دنبال عابد پو گرفت زان دو نان ، عابد یکى پیشش فکند سگ بخورد آن نان و از پى آمدش عابد آن نان دگر دادش روان کلب ، آن نان دگر را نیز خورد همچو سایه از پى او مى دوید گفت عابد چون بدید این ماجرا صاحبت غیر دو نان چیزى نداد دیگرم از پى دویدن بهر چیست سگ به نطق آمد که اى صاحب کمال هست از وقتى که بودم من صغیر گوسفندش را شبانى مى کنم گه به من از لطف نانى مى دهد گاه از یادش رود اطعام من روزگارى بگذرد کاین ناتوان گاه هم باشد که این گبر کهن چون که بر درگاه او پرورده ام هست کارم بر در این پیر گبر تو که نامد یک شبى نانت بدست از در رزاق رو بر تافتى بهر نانى دوست را بگذاشتى خود بده انصاف اى مرد گزین مرد عابد زین سخن مدهوش شد اى سگ نفس بهایى یاد گیر بر تو گر از صبر نگشاید درى در بن غارى چو اصحاب رقیم گنج عزت را ز عزلت یافته یک ته نان مى رسیدش وقت شام و ز قناعت داشت در دل صد سرور نامدى از کوه هرگز سوى دشت شد ز جوع آن پارسا زار و نحیف دل پر از وسواس و در فکر عشا نه عبادت کرد عابد شب نه خواب بهر قوتى آمد آن عابد بزیر اهل آن قریه همه گبر و دغل گبر او را یک دو نان جو بداد وز وصل طعمه اش خاطر شکفت تا کند افطار بر خبز شعیر مانده از جوع استخوانى و رگى شکل نان بیند بمیرد از خوشى خبز پندارد رود هوشش ز سر از پى او رفت و رخت او گرفت پس روان شد تا نیابد زو گزند تا مگر بار دگر آزاردش تا که باشد از عذابش در امان پس روان گردید از دنبال مرد عف عف مى کرد و رختش ‍ مى درید من سگى چون تو ندیدم بى حیا وان دو را خود بستدى اى کج نهاد وین همه رختم دریدن بهر چیست ؟ بى حیا من نیستم چشمت بمال مسکنم ویرانه این گبر پیر خانه اش را پاسبانى مى کنم گاه مشت استخوانى مى دهد در مجاعت 39 تلخ گردد کام من نه ز نان یابد نشان نه ز استخوان نان نیابد بهر خود نه بهر من رو به درگاه دگر ناورده ام گاه شکر نعمت او گاه صبر در بناى صبر تو آمد شکست بر در گبرى روان بشتافتى کرده اى با دشمن او آشتى بى حیاتر کیست من یا تو ببین ؟ دست خود بر سر زد و بیهوش ‍ شد این قناعت از سگ آن گبر پیر از سگ گرگین گبران کمترى مؤ لف گوید: چه نیکو است در این مقام نقل این کلام از شیخ سعدى که گفته : اجل کائنات از روى ظاهر آدمیست و اذل موجودات سگ ، به اتفاق خردمندان سگ حق شناس به از آدمى ناسپاس . سگى را لقمه اى هرگز فراموش و گر عمرى نوازى سفله اى را نگردد گر زنى صد نوبتش ‍ سنگ به کمتر چیزى آید با تو در جنگ و چه قدر شایسته است در اینجا ذکر این خبر شریف که دل را نورانى و چشم را روشن مى کند: روایت شده که حضرت صادق (ع) را غلامى بود که هر گاه آن حضرت سواره به مسجد مى رفت آن غلام همراه بود، چون آن حضرت از استر پیاده مى گشت و داخل مسجد مى شد آن غلام استر را نگاه مى داشت تا آن جناب مراجعت کند. اتفاقا در یکى از روزها که آن غلام بر در مسجد نشسته و استر را نگه داشته بود چند نفر مسافر از اهل خراسان پیدا شدند یکى از آنها رو کرد به او و گفت : اى غلام میل دارى که از آقاى خود حضرت صادق (ع) خواهش کنى که مرا مکان تو قرار دهد و من غلام او باشم و به جاى تو بمانم و مالم را به تو بدهم ، و من مال بسیار از هر گونه دارم ، تو برو و آن مالها را بگیر و من به جاى تو اینجا مى مانم . غلام گفت : این را از آقاى خود خواهش مى کنم ، پس رفت خدمت حضرت صادق (ع) و گفت : فدایت شوم ، خدمت مرا نسبت به خودت و طول خدمتم را مى دانى ؛ پس هر گاه حق تعالى خیرى را براى من رسانیده باشد شما منع آن خواهى کرد؟ فرمود: من آنرا از نزد خود به تو خواهم داد و تو را از غیر خود منع مى کنم پس غلام قصه آن مرد خراسانى را با خویش براى آن جناب حکایت کرد. حضرت فرمود: اگر تو در خدمت ما بى میل شده اى و آن مرد به خدمت ما مایل شده او را قبول مى کنم پس چون غلام رفت حضرت او را طلبید، فرمود: به جهت طول خدمت تو در نزد ما یک نصیحتى به تو مى کنم و آن این است چون روز قیامت شود حضرت رسول چسبیده باشد به نور ((الله )) و امیرالمؤ منین آویخته باشد به رسول خدا و ائمه (علیهم السلام ) آویخته به امیرالمؤ منین (ع) و شیعیان ما آویخته باشند به ما، پس داخل شوند در جائى که ما داخل شویم و وارد شوند آنجائى که ما وارد شویم . غلام چون این را شنید عرض کرد من از خدمت شما جایى نمى روم و در خدمت شما خواهم بود و اختیار مى کنم آخرت را بر دنیا و به سوى آن مرد بیرون رفت . مرد خراسانى گفت : اى غلام آیا از نزد حضرت صادق (ع) بیرون آمدى و خداحافظى کردى . غلام کلام حضرت را براى او نقل کرد و او را به خدمت آن جناب برد. حضرت ولایت و دوستى او را پذیرفت و امر فرمود که هزار اشرفى به غلام دادند. این فقیر نیز خدمت آن حضرت عرض مى کنم که اى آقاى من ، من تا خود را شناخته ام خود را بر در خانه شما دیده ام و گوشت و پوست خود را از نعمت شما پروریده ام امید آنست که در این آخر عمر از من نگهدارى فرمائید و از این در خانه مرا دور نفرمائید و من به لسان ذلت و افتقار پیوسته عرض مى دارم : عن حماکم کیف انصرف سیدى لا عشت یوم ارى و هواکم لى به شرف فى سوى ابوابکم اقف 40 5 - براى دنائت و پستى جهل ، و تحریص بر علم و هنر. ابوالقاسم راغب اصفهانى در کتاب ذریعه آورده که مرد حکیم دانایى بر مردى وارد شد، دید خانه اى آراسته و فرشهاى ملوکانه پهن نموده و لکن صاحب منزل مردیست جاهل و نادان ، عارى از حلیه علم ، خالى از فضیلت ، به صورت انسان . آن حکیم که چنین دید بر صورت او آب دهان انداخت . آن مرد از این کار حکیم بر آشفت و گفت : این چه سفاهت و بیخردى بود که از تو سر زد اى حکیم ؟ حکیم فرمود: این سفاهت نبود بلکه حکمت بود؛ زیرا که آب دهان را در جایى که خسیس تر و پست ترین جاهاى منزل است مى افکنند، و من ندیدم در منزل تو پست تر از تو جائى باشد، لاجرم تو را شایسته این کار دیدم پس آب دهان خود را به صورت تو افکندم . مؤ لف گوید: این مرد دانا بر قباحت و دنائت جهل او را تنبه فرمود و اینکه قبح و زشتى آن با داشتن منزل خوب و پوشیدن لباسهاى فاخر زایل نخواهد شد. و لکن مخفى نماند که فضیلت براى علم وقتى است که با عمل همراه باشد و این فضیلت با آن خصلت شریفه تواءم گردد. چه خوب گوید شاعر: نیست از بهر آسمان ازل علم سوى در اله برد هر که را علم نیست گمراه است کار بى علم تخم در شور است حجت ایزدى است در گردن آنچه دانسته اى به کار در آر تا تو در علم با عمل نرسى علم در مزبله فرو ناید چند از این ترهات محتالى دانش آن خوبتر ز بهر بسیج نردبان پایه به ز علم و عمل نه سوى ملک و مال و جاه برد دست او زانسراى کوتاه است علم بى کار زنده در گور است خواندن علم و کار ناکردن خواندن علم جوى از پى کار عالمى فاضلى ولى نه کسى که قدم با حدث نمى پاید چشمها درد و لاف کحالى که بدانى که مى ندانى هیچ قال عیسى بن مریم (ع): اشقى الناس من هو معروف عند الناس بعلمه مجهول بعمله ؛ یعنى حضرت عیسى (ع) فرمود: شقى ترین مردم کسى است که معروف باشد نزد مردم به علم و مجهول باشد به عمل . حکیم سنایى فرمود: اى هواهاى تو خداانگیز ره رها کرده اى از آنى گم علم کز تو، تو را نه بستاند غول باشد نه عالم آنکه از او عالمت غافل است و تو غافل کى در آید فرشته تا نکنى ده بود آن نه دل که اندر وى سائق و قائد و صراط الله وى خدایان تو خدا آزار عز ندانسته اى از آنى خوار جهل از آن علم به بود صد بار بشنوى گفت و نشنوى کردار خفته را خفته کى کند بیدار سگ ز در دور و صورت از دیوار گاو خر باشد و ضیاع و عقار به ز قرآن مدان و به ز اخبار تمام شد آنچه مقدر شده بود ثبت آن در این رساله شریفه در نیمه شهر رمضان المبارک روز ولادت با سعادت سبط جلیل حضرت خیر الورى جناب امام حسن مجتبى (ع)، سنه 1347. و چون رساله در این ماه شریف تمام شد مناسب است که به دو دعاى شریف ختم شود: اول : شیخ مفید در کتاب مقنعه روایت کرده از ثقه جلیل القدر، على بن مهزیار از حضرت ابو جعفر جواد (ع) که مستحب است بسیار بگویى در هر وقت از شب یا روز این ماه از اول تا به آخر آن : یا ذا الذى کان قبل کل شیى ء ثم خلق کل شى ء، ثم یبقى و یفنى کل شى ء یا ذا الذى لیس کمثله شى ء و یا ذا الذى لیس فى السموات العلى و لا فى الاءرضین السفلى ، و لا فوقهن و لا تحتهن و لا بینهن اله یعبد غیره ، لک الحمد حمدا لا یقوى على احصائه الا انت ، فصل على محمد و آل محمد صلوة لا یقوى على احصائها الا انت . دوم : شیخ کلینى و دیگران روایت کرده اند که حضرت امام جعفر صادق (ع) این دعا را تعلیم زرارة فرمود که در زمان غیبت و امتحان ، شیعه بخواند: اللهم عرفنى نفسک فانک ان لم تعرفنى نفسک لم اعرف نبیک ؛ اللهم عرفنى رسولک فانک ان لم تعرفنى رسولک لم اعرف حجتک ؛ اللهم عرفنى حجتک فانک ان لم تعرفنى حجتک ظللت عن دینى .(41) بدانکه علما نوشته اند که از تکالیف آدمى در زمان غیبت ، دعا براى امام زمان (ع) و صدقه دادن براى آن وجود مقدس است ؛ و از جمله دعاهائى که وارد شده است که همیشه بگویى بعد از تمجید حق تعالى و صلوات بر حضرت رسول و آل او علیهم السلام : اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و على آبائه فى هذه الساعة و فى کل ساعة ولیا و حافظا و ناصرا و دلیلا و عینا حتى تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا. ((کتبه العبد عباس القمى فى سنة سبع و اربعین بعد الف و ثلاثماءة فى جوار الروضة الرضویة لا زالت مهبطا للفیوضات الربانیة و الحمد لله اولا و آخرا و صلى الله على محمد و آله .)
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۵
میثم جمال فاضل
خاتمه : عذاب جهنم 1- به سند صحیح از ابو بصیر منقول است که به خدمت امام جعفر صادق (ع) عرض کردم که اى فرزند رسول خدا مرا بترسان از عذاب الهى که دلم بسیار قساوت گرفته . فرمود: اى ابو محمد، براى زندگانى دور و دراز که زندگى آخرت است آماده باش که آنها را نهایت نیست و به فکر زندگى و توشه آن باش و بدان که روزى جبرئیل به نزد حضرت رسول صلى الله علیه و آله رو ترش کرده و آثار اندوه در چهره اش ظاهر بود، و پیش از آن ، هر گاه مى آمد متبسم و خندان و خوشحال مى آمد پس حضرت فرمود که اى جبرئیل چرا امروز چنین غضبناک و محزون آمده اى ؟ جبرئیل گفت که امروز دم هایى را که بر آتش جهنم مى دمیدند از دست گذاشتند. فرمود: دم هاى آتش جهنم چیست اى جبرئیل ؟ گفت : اى محمد حق تعالى امر فرمود که هزار سال بر آتش جهنم دمیدند تا سفید شد پس هزار سال دیگر دمیدند تا سیاه شد، و اکنون سیاه است و تاریک ، اگر قطره اى از ضریع - که عرق اهل جهنم است که در دیگهاى جهنم جوشیده و به عوض آب به اهل جهنم مى خورانند - در آبهاى اهل دنیا بریزند همگى از بوى گندش بمیرند و اگر یک حلقه از زنجیرى که هفتاد ذرع است و بر گردن اهل جهنم مى گذارند بر مردم دنیا بگذارند از گرمى آن تمام مردم دنیا بسوزند و اگر پیراهنى از پیراهنهاى اهل آتش را در میان زمین و آسمان بیاویزند اهل دنیا از بوى بد آن هلاک مى شوند. چون جبرئیل (ع) اینها را بیان فرمود حضرت رسول صلى الله علیه و آله و جبرئیل هر دو به گریه در آمدند. پس حق تعالى ملکى به سوى ایشان فرستاد که پروردگار شما سلام مى رساند و به شما مى فرماید که من شما را ایمن گردانیدم از آنکه گناهى کنید که مستوجب عذاب من شوید. پس بعد از آن ، هر گاه که جبرئیل به خدمت آن حضرت مى آمد متبسم و خندان بود پس حضرت صادق (ع) فرمود که در آن روز، اهل آتش ‍ عظمت جهنم و عذاب الهى را مى داند، و اهل بهشت عظمت بهشت و نعیم آن را مى داند؛ و چون اهل جهنم داخل جهنم شوند هفتاد سال سعى مى کنند تا خود را به بالاى جهنم برسانند چون به کنار جهنم مى رسند ملائکه گرزهاى آهنین بر کله ایشان مى کوبند تا به قعر جهنم بر مى گردند، پس پوستهاى ایشان تغییر مى کند و پوست تازه بر بدن ایشان مى پوشانند که عذاب در ایشان بیشتر تاءثیر کند. پس حضرت به ابى بصیر گفت که آنچه گفتم ، تو را کافى است ؟ گفت : بس است مرا و کافى است . 2- در خبرى از حضرت صادق (ع) منقول است که حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود که در لیلة المعراج چون داخل آسمان اول شدم هر ملکى که مرا دید خندان و خوشحال شد تا آنکه رسیدم به ملکى از ملائکه که عظیم تر از او ملکى ندیدم با هیئتى بسیار زننده در حالى که غضب از جبینش ظاهر بود پس آنچه ملائکه دیگر از تحیت و دعا نسبت به من بجا آوردند، او بجا آورد لکن نخندید و خوشحالى که دیگران داشتند او نداشت . از جبرئیل پرسیدم که این کیست که من از دیدن او بسیار ترسان شدم ؟ گفت : گنجایش دارد که از او بترسى و ما همه از او مى ترسیم ؛ این خازن جهنم است و هرگز نخندیده است و از روزى که حق تعالى او را سرپرست جهنم کرده تا امروز پیوسته خشم و غضبش بر دشمنان خدا و اهل معصیت زیاده مى گردد، و خدا به این ملک مى فرماید: که انتقام از ایشان بکشد، و اگر با کسى به خنده ملاقات کرده بود یا بعد از این مى کرد البته بر روى تو مى خندید و از دیدن تو اظهار فرح مى نمود. پس من بر او سلام کردم و او پاسخم را بشارت به بهشت داد، پس من به جبرئیل گفتم به سبب منزلت و شوکت او در آسمانها که جمیع اهل سماوات او را اطاعت مى نمودند به مالک بفرما که آتش دوزخ را به من بنمایاند. جبرئیل گفت : اى مالک ، به محمد آتش جهنم را بنمایان . پس مالک پرده را بر گرفت و درى از درهاى جهنم را گشود ناگاه از آن ، زبانه اى به آسمان بلند شد و به خروش ‍ آمد که در بیم شدم . پس گفتم : اى جبرئیل بگو که پرده را بیندازد. فى الحال مالک امر فرمود آن زبانه را که به جاى خود برگردد، پس ‍ برگشت . 3- به سند معتبر از حضرت صادق (ع) منقول است که حق تعالى هیچ کس ‍ را خلق نفرموده مگر آنکه منزلى در بهشت و منزلى در جهنم برایش قرار داده است ، پس چون اهل بهشت در بهشت و اهل جهنم در جهنم ساکن مى شوند منادى ، اهل بهشت را صدا مى زند که به سوى جهنم نظر کنید پس ‍ به سوى جهنم نظر مى کنند و منزلهاى ایشان را در جهنم مى بینند که این منزلى است که اگر معصیت الهى مى کردید داخل این منازل مى شدید؛ پس ‍ ایشان را آنچنان فرح و شادى روى دهد که اگر مرگ در بهشت باشد از شادى آنکه از چنین عذابى نجات یافته اند بمیرند. پس منادى اهل جهنم را ندا کند که به جانب بالا نظر کنید، چون نظر کنند منازل ایشان را در بهشت و نعمتهائى که در آنجا مقرر شده ببینند به ایشان بگویند که اگر اطاعت الهى مى کردید این منازل در اختیار شما بود؛ پس ایشان را اندوه فرا گیرد که اگر مرگ باشد بمیرند. پس منازل اهل جهنم را در بهشت به نیکوکاران دهند و منازل اهل بهشت را در جهنم به بدکاران دهند و این است تفسیر آیه که حق تعالى در شاءن اهل بهشت مى فرماید، که ایشانند وارثانى که بهشت را به میراث برند و در آن مخلد و پایدار خواهند بود. 4- و نیز از آن حضرت مرویست که چون اهل بهشت داخل بهشت شوند و اهل جهنم به جهنم در آیند منادى از جانب خداوند ندا کند که اى اهل بهشت و اى اهل جهنم ، اگر مرگ به صورتى از صورتها در آید خواهید شناخت ؟ گویند: نه . پس مرگ را به صورت گوسفند سیاه و سفیدى در میان بهشت و دوزخ بیاورند و به ایشان گویند: ببینید، این مرگ است . پس حق تعالى امر فرماید که آن را ذبح کنند آنگاه مى فرماید که اى اهل بهشت ! همیشه در بهشت خواهید بود و مرگى براى شما نیست ، و اى اهل جهنم ، همیشه در جهنم خواهید بود و براى شما مرگ نیست ؛ و این است قول خداوند عالمیان که فرمود و انذرهم یوم الحسرة اذ قضى الامر. بترسان ایشان را از روز حسرت در روزى که کار هر کس منقضى شده و به پایان رسیده باشد و ایشان از آن روز غافلند. حضرت فرمود: مراد این روز است که حق تعالى اهل بهشت و جهنم را فرمان مى دهد که همیشه در جاى خود باشند و مرگ براى ایشان نباشد و در آن روز اهل جهنم حسرت برند ولى سودى ندهد و امید ایشان قطع گردد.غرق شدند مگر زن آن مرد که بر تخته اى بند شد و به جزیره اى از جزائر دور افتاده اى رسید و در آن جزیره راهزن فاسقى بود که از هیچ فسقى نمى گذشت چون نظرش بر آن زن افتاد گفت : تو از انسى یا از جن ؟ گفت : از انسم . پس دیگر با آن زن سخن نگفت و به او چسبید و به هیئت مجامعت در آمد، چون متوجه آن عمل قبیح شد دید که آن زن مضطر است و مى لرزد. پرسید که چرا ناراحتى ؟ اشاره به آسمان کرد که از خداوند خود مى ترسم . پرسید که هرگز مثل این کار کرده اى ؟ گفت : نه ، به عزت خدا سوگند که هرگز زنا نداده ام . گفت : تو هرگز چ5- از حضرت امیرالمؤ منین منقول است که فرمود: براى اهل معصیت نَقبها(30) در میان آتش زده اند، و پاهاى ایشان را در زنجیر کرده اند، و دستهاى ایشان را در گردن غل کرده اند، و بر بدنهاى ایشان پیراهنهائى از مس گداخته پوشانیده اند و جبه ها از آتش براى ایشان بریده اند، در میان عذابى گرفتارند که گرمیش به نهایت رسیده و درهاى جهنم را بر روى ایشان بسته اند، پس هرگز آن درها را نمى گشایند و هرگز نسیمى بر ایشان داخل نمى شود و هرگز غمى از ایشان برطرف نمى شود، عذاب ایشان پیوسته شدید است و عقاب ایشان همیشه تازه است ، نه خانه ایشان و نه عمر ایشان به سر مى آید؛ به مالک استغاثه مى کنند که از پروردگار خود بخواه که ما را بمیراند. در جواب مى گوید که همیشه در این عذاب خواهید بود. 6- به سند معتبر از حضرت صادق (ع) منقول است که در جهنم چاهى است که اهل جهنم از آن استعاذه مى نمایند و آن جاى هر متکبر جبار و معاند است و هر شیطان متمرد و هر متکبرى که ایمان به روز قیامت نداشته باشد و هر که عداوت آل محمد صلى الله علیه و آله داشته باشد. و فرمود: کسى که در جهنم عذابش از دیگران سبک تر باشد کسى است که در دریاى آتش باشد و دو نعل از آتش در پاى او و بند نعلینش از آتش باشد که از شدت حرارت مغز دماغش مانند دیگ در جوش باشد و گمان کند که از جمیع اهل جهنم عذابش بدتر است و حال آنکه عذاب او از همه آسانتر باشد.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۴
میثم جمال فاضل
فصل نهم : صراط یا پل عبور یکى از جاهاى هولناک آخرت ((صراط)) است و آن جِسرى است که بر روى جهنم مى کشند و تا کسى از آن نگذرد داخل بهشت نمى شود. در روایات وارد شده است که از مو باریک تر و از شمشیر برنده تر و از آتش ‍ گرم تر است ، و مؤ منان خالص به راحتى مانند برق از آن مى گذرند و بعضى با دشوارى مى گذرند اما نجات مى یابند، و بعضى از عقبات آن ، به جهنم مى افتند و آن در آخرت ، نمونه صراط مستقیم دنیا است که دین حق و راه ولایت و متابعت حضرت امیرالمؤ منین و ائمه طاهرین از ذریه او صلوات الله علیهم اجمعین است و هر که از این صراط عدول و میل به باطل کرده است ، از گفتار یا کردار، از همان عقبه از صراط آخرت مى لرزد و به جهنم مى افتد و صراط مستقیم سوره حمد، اشاره به هر دو است . علامه مجلسى (رحمه الله علیه ) در حق الیقین از کتاب عقاید شیخ صدوق (رحمه الله ) نقل کرده که فرمود: اعتقاد ما در عقباتى که در راه محشر است آنست که هر عقبه اى اسم واجب و فرضى است از اوامر و نواهى الهى ، پس ‍ انسان به هر عقبه اى که مى رسد اگر تقصیرى کرده است در آن عقبه او را هزار سال نگه مى دارند و حق خدا را از او مى خواهند اگر از عهده آن با عمل صالحى که از پیش فرستاده بیرون آمد و یا رحمت خدا شامل حالش شد از آن نجات مى یابد و به عقبه دیگر مى رسد، پس پیوسته او را از عقبه اى به عقبه دیگر مى برند و نزد هر عقبه سؤ ال مى کنند از آنچه که او انجام داده است پس اگر از همه سلامت بیرون رفت منتهى مى شود به دار بقاء، پس ‍ حیاتى مى یابد که هرگز مرگ در آن نمى باشد و سعادتى مى یابد که شقاوت در آن نیست و در جوار خدا با پیغمبران و صدیقین و شفعاء و صالحان از بندگان خداى تعالى ، ساکن مى شود و اگر او را در عقبه اى حبس کنند و از او حقى را که تقصیر در آن کرده بخواهند دیگر راه نجاتى نخواهد داشت و با لغزش قدمهایش به درون جهنم مى افتد و این عقبات بر روى صراط است و نام یکى از این عقبات ولایت است که همه خلایق را نزد آن عقبه باز مى دارند و از ولایت امیرالمؤ منین (ع) و ائمه بعد از او (علیهم السلام ) سئوال مى کنند اگر به وظایف خود عمل کرده است نجات مى یابد و مى گذرد و گرنه به جهنم مى افتد چنانکه حق تعالى فرموده است : وقفوهم انهم مسئولون (29) و اهم عقبات ، ((مرصاد)) است ؛ ان ربک لبالمرصاد و حق تعالى مى فرماید: به عزت و جلال خود سوگند یاد مى کنم که ظالمى از آن نمى گذرد تا کیفر شود و عقبه دیگر رحم است ، و اسم دیگرى امانت است و اسم دیگرى نماز، و بنام هر وظیفه و تکلیفى عقبه اى هست که انسان را در آن نگه مى دارند و به بازرسى و پرس و جوى او مى پردازند. از حضرت امام محمد باقر (ع) روایت کرده است که چون این آیه نازل شد: و جى ء یومئذ بجهنم یعنى و بیاورند در آن روز جهنم را، از حضرت رسول صلى الله علیه و آله پرسیدند معنى این آیه چیست ؟ فرمود که روح الامین مرا خبر داده که چون حق تعالى اولین و آخرین را در قیامت جمع کند، جهنم را با هزار مهار با صد هزار ملک در نهایت شدت و غلظت ، بکشند و بیاورند و صدائى از آن برمى خیزد که اگر خدا بخواهد همه را نابود مى کند و همه فریاد زنند: رب نفسى نفسى پروردگارا جان مرا جان مرا نجات ده . و تو اى پیغمبر خدا ندا کنى : امتى امتى و از براى امت خود دعا کنى . پس صراط را بر روى آن بگذارند، که از مو باریکتر و از شمشیر برنده تر، و در آن سه شاخه است بر یک شاخه مساءله امانت و صله رحم است ، و بر دوم نماز، و بر سوم عدالت پروردگار عالمیان . سپس دستور مى دهند که مردم از آنها بگذرند، پس در عقبه اول صله رحم و امانت ایشان را نگه مى دارد، و اگر از این عقبه نجات یافتند عدالت الهى ایشان را نگه مى دارد؛ و اشاره به این است آنچه حق تعالى فرموده : ان ربک لبالمرصاد ((هر آینه پروردگار تو بر سر راه یا کمینگاه است )) و مردم بر صراط مى روند و بعضى به دست چسبیده اند و بعضى یک پایش ‍ لغزیده با پاى دیگر، خود را نگه مى دارد و ملائکه بر دور ایشان ایستاده و دعا و ندا مى کنند که اى خداوند حلیم بردبار، به فضل و کرم خود آنها را ببخش و ایشان را سالم عبور ده و مى بینى که مردم خطا کار در آتش جهنم مى ریزند، پس کسى که به رحمت خدا نجات یافت و گذشت مى گوید: الحمد لله ، حمد مى کنم خداوندى را که مرا نجات داد بعد از آنکه ناامید شده بود هر آینه پروردگار ما آمرزنده است . ثقه جلیل ، حسین بن سعید اهوازى از حضرت امام محمد باقر (ع) روایت کرده که مردى نزد حضرت ابى ذر رضى الله عنه آمد و او را به زائیدن گوسفندش بشارت داد پس گفت : اى ابوذر مژده باد تو را که گوسفندانت اولاد آورده و بسیار شدند. فرمود: زیادى آنها مرا خوشحال نمى سازد و بهتر است که تعداد آنها برایم کمتر باشد زیرا زیادى آنها مرا گرفتار مى سازد؛ همانا شنیدم که پیغمبر خدا فرمود: بر دو طرف صراط، روز قیامت عقبه رحم و امانت است پس کسى که صله رحم و اداء امانت کرده باشد، از آن بگذرد و آن دو طرف صراط نمى گذارند که در آتش بیفتد. و در روایت دیگر است که اگر خیانت کننده در امانت و قطع کننده رحم بخواهد بگذرد، با این دو خصلت ، عملى دیگر او را نفع ندهد و صراط او را در آتش مى افکند. ((حکایت :)) سید اجل اکمل مؤ ید، علامه نحریر بهاء الدین سید على بن سید عبدالکریم نیلى نجفى که جلالت شاءنش بسیار و مناقبش بى شمار است و تلمیذ شیخ شهید و فخر المحققین است در کتاب ((انوار المضیئة )) در ابواب فضایل حضرت امیرالمؤ منین (ع) به مناسبتى این حکایت را از والدش نقل کرده که در قریه نیله که قریه خوشان باشد شخصى بود که تولیت مسجد آن قریه با او بود روزى از خانه بیرون نیامد، او را طلبیدند عذر آورد که نمى توانم ، چون تحقیق کردند معلوم شد که بدن او با آتش سوخته غیر از دو طرف رانهاى او تا طرف زانوها و دیدند درد و الم او را بى قرار کرده ، سبب آنرا از او پرسیدند، گفت : در خواب دیدم که قیامت برپا شده و مردم به داخل جهنم مى ریزند و من از آن کسانى بودم که مرا به بهشت فرستادند همین که رو به بهشت مى رفتم به پلى رسیدم که عرض و طول آن بزرگ بود، گفتند که این صراط است پس از آن عبور کردم و هر چه از آن طى مى کردم عرضش کم ، و طولش بسیار مى شد تا رسید بجائى که مثل تیزى شمشیر شد، در زیر آن نگاه کردم دیدم که وادى بسیار بزرگى است و در آن آتش ‍ سیاهى است ، و در آن ، جمره هایى مثل قله کوهها، و مردم بعضى نجات مى یابند و بعضى در آتش مى افتند و من شروع کردم به لرزیدن مثل کسى که بخواهد بیفتد تا خود را رسانیدم به آخر صراط، به آنجا که رسیدم نتوانستم خوددارى کنم که ناگاه در آتش افتادم و در میان آن فرو رفتم ، پس خود را رساندم به کنار وادى و هر چه دست انداختم دستم به جایى بند نشد و آتش با قوت جریان خود، مرا به پایین مى کشید و من استغاثه مى کردم ، عقل از من پریده بود، پس ملهم شدم به آنکه گفتم : یا على بن ابى طالب ، پس نظر افکندم دیدم مردى به کنار وادى ایستاده ، در دلم افتاد که او على بن ابى طالب (ع) است . گفتم اى آقاى من ، یا امیرالمؤ منین ، فرمود: دست خود را بیاور نزدیک ، پس دست خود را به جانب آن حضرت ، دراز کردم پس ‍ دستم را گرفت و کشید و مرا بیرون آورد و با دست خود آتش را از دو طرف رانم دور کرد در این محل وحشت زده از خواب جستم و این حال خود را دیدم که مى بینید سالم نمانده بدن من از آتش مگر آنجائى که امام دست مالیده ؛ پس مدت سه ماه مرهم کارى کرد تا سوخته ها بهتر شد. و بعد از آن کم بود که نقل کند این حکایت را جهت احدى مگر آنکه تب مى گرفت او را (انتهى ). ذکر چند عملى براى سهولت گذشتن از این عقبه ، غیر از صله رحم و اداء امانت ، که گذشت . ((روایت اول :)) سید بن طاووس در کتاب ((اقبال )) روایت کرده که در شب اول ماه رجب بعد از نماز مغرب ، بیست رکعت نماز کند به حمد و توحید و بعد از هر دو رکعت سلام دهد تا محفوظ بماند خودش و اهل و مال و اولادش و از عذاب قبر در پناه باشد و از صراط بى حساب مانند برق بگذرد. ((روایت دوم :)) روایت شده که هر که شش روز از ماه رجب روزه بگیرد از ((آمنین )) باشد روز قیامت و بگذرد بر صراط به غیر حساب . ((روایت سوم :)) و نیز سید روایت کرده که کسى که در شب بیست و نهم شعبان ده رکعت نماز کند بخواند در هر رکعت ((حمد)) یک مرتبه و ((الهیکم التکاثر)) ده مرتبه ، و ((معوذتین )) ده مرتبه ، و ((توحید)) ده مرتبه ، عطا فرماید حق تعالى به او ثواب مجتهدین و سنگین کند میزان او را از حسنات و آسان گرداند بر او حساب را و بگذرد بر صراط مثل برق جهنده . ((روایت چهارم :)) در فصل سابق گذشت که هر که زیارت کند حضرت امام رضا (علیه السلام ) را با آن دورى قبر شریفش ، آن حضرت بیاید نزد او در سه موطن روز قیامت تا او را خلاصى بخشد از اهوال آنها که یکى از آنها ((صراط)) است .
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۳
میثم جمال فاضل
روایاتى درباره حسن خلق : 1- از ((انس بن مالک )) منقول است که گفت : وقتى در خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله بودم بر تن شریف آن جناب بردى بود که حاشیه و کنار آن غلیظ و زبر بود، که ناگاه عربى بیابانى نزدیک آمد و رداى آن حضرت را گرفت و بشدت کشید به نحوى که حاشیه ردا در بن گردن آن جناب اثر کرد؛ پس گفت : اى محمد بر این دو شتر من از مالى که نزد تست ، بارش کن زیرا که آن مال خدا است نه مال تو و نه مال پدر تو. حضرت در جواب او سکوت نمود، آنگاه فرمود: مال ، مال خدا است و من بنده خدا هستم ؛ پس فرمود: اى اعرابى آیا از تو قصاص کنم ؟ گفت : نه . حضرت فرمود: چرا؟ گفت : زیرا که شیوه و خلق تو آنست که بدى را به بدى مکافات نمى کنى . حضرت خندید و امر فرمود که بر یک شتر او جو بار کردند و بر شتر دیگرش خرما. مؤ لف گوید: که ذکر این روایت در این مقام به خاطر تبرک و تیمن است نه براى بیان حسن خلق حضرت رسول صلى الله علیه و آله یا ائمه هدى (علیهم السلام )، زیرا که شخصى را که حق تعالى در قرآن کریم به خلق عظیم یاد مى فرماید و علماى فریقین در سیرت و خصال حمیده اش کتابها نوشته اند یک دهم آنچه را که در حضرت وجود داشته بیان نکرده اند. و لقد اجاد من قال : محمد سید الکونین و الثقلین فاق النبیین فى خَلق و فى خُلق و کلهم من رسول الله ملتمس و هو الذى تم معناه و صورته منزه عن شریک فى محاسنه فمبلغ العلم فیه انه بشر و الفریقین من عرب و من عجم و لم یدانوه فى علم و لا کرم غرفا من البحر او رشفا من الدیم ثم اصطفاه حبیبا بارء النسم فجوهر الحسن فیه غیر منقسم و انه خیر خلق الله کلهم 2- از عصام بن المصطلق شامى نقل شده که گفت : وقتى داخل مدینه معظمه شدم حسین بن على (ع) را دیدم که با روش نیکو و اخلاق پسندیده اش ، مرا به شگفتى انداخت پس مرا واداشت که کینه درونى خود را که از پدرش داشتم ظاهر کنم پس نزدیک شدم و گفتم : توئى پسر ابوتراب ؟ فرمود: بلى . فبالغت فى شتمه و شتم ابیه یعنى هر چه توانستم به آن حضرت و پدرش دشنام گفتم . فنظر الى نظرة عاطف رؤ وف ، پس نظرى از روى عطوفت و مهربانى به من کرد و فرمود: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ، بسم الله الرحمن الرحیم خذ العفو و اءمر بالعرف و اءعرض عن الجاهین - الى قوله تعالى - ثم لا یقصرون (22) - و این آیات اشارت است به مکارم اخلاق که حق تعالى پیغمبرش را به آن آراست ؛ از جمله آنکه به حداقل از اخلاق مردم اکتفا کند و متوقع زیادتر نباشد و بدى را به بدى مکافات ندهد. و از نادانان روى گرداند، و در مقام وسوسه شیطان به خدا پناه برد ثم قال خفض علیک استغفر الله لى و لک (یعنى ) پس به من فرمود: بر خود کار را سبک بشمار و از خدا آمرزش خود و مرا بخواه ؛ همانا اگر از ما طلب یارى کنى تو را یارى مى کنیم و اگر طلب بخشش کنى تو را عطا مى کنیم ، و اگر طلب ارشاد کنى تو را ارشاد کنیم عصام گفت من از جسارتهاى خود پشیمان شدم . آن حضرت با فراست پشیمانى مرا متوجه شد و فرمود: لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین (23) - و این آیه شریفه حکایت کلام حضرت یوسف پیغمبر (ع) است به برادران خود که در مقام عفو از تقصیر آنها فرمود که عتاب و ملامتى بر شما نیست ؛ خداوند شماها را بیامرزد و اوست ارحم الراحمین - پس آن جناب به من فرمود که تو از اهل شامى ؟ عرض کردم : بلى . فرمود: شنشنة اعرفها من اخزم - و این مثلى است که حضرت به آن تمثل جست - حاصل آنکه این دشنام و ناسزا گفتن به ما عادت و خوى اهل شام است که معاویه در میان آنها سنت قرار داده پس فرمود: حیانا الله و ایاک هر حاجتى که دارى با گشاده رویى از ماه بخواه تا به تو بدهم . عصام گفت : این اخلاق شریفه آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها که از من سر زد چنان زمین بر من تنگ شد که دوست داشتم که به زمین فرو مى رفتم لاجرم از نزد آن حضرت آهسته بیرون شدم در حالى که به مردم پناه مى بردم به نحوى که آن جناب ملتفت من نشود و مرا نبیند، ولى بعد از آن مجلس هیچ کس مانند او و پدرش محبوب تر نزد من نبودند. مؤ لف گوید که صاحب کشاف در ذیل آیه شریفه لا تثریب علیکم الیوم که حضرت سیدالشهداء به آن تمثل جست روایتى از حسن خلق یوسف صدیق نقل کرده که ذکرش در اینجا مناسب است و آن روایت این است که برادران یوسف (ع) پس از آنکه یوسف را شناختند، براى آن جناب پیغام دادند که تو ما را صبح و شام در سر سفره خود، مى خوانى ما از تو به خاطر آن بلاهائى که سر تو آوردیم خجالت مى کشیم یوسف (ع) فرمود: چرا حیا مى کنید و حال آنکه شما سبب عزت و شرف من هستید؟ زیرا که اگر چه من بر اهل مصر سلطنت دارم لکن ایشان به همان چشم اول به من نگاه مى کنند و مى گویند: سبحان من بلغ عبدا بیع بعشرین درهما ما بلغ یعنى منزه است خداوندى که بنده اى را که بیست درهم خریده شده به این مرتبه رسانید من الآن به واسطه شما شرف پیدا کردم و در چشمها بزرگ شدم ، زیرا که دانستند شما برادران من هستید و من بنده نبودم بلکه نواده ابراهیم خلیلم . و نیز روایت شده که چون حضرت یعقوب و یوسف به هم رسیدند یعقوب پرسید: پسر جان برایم بگو که چه بر سرت آمد؟ گفت : بابا مپرس از من که برادرانم با من چه کردند بلکه بپرس که حق تعالى با من چه کرد. 3- شیخ مفید و دیگران روایت کرده اند که در مدینه طیبه مردى از اولاد خلیفه دوم بود که پیوسته حضرت امام موسى (ع) را اذیت مى کرد و به آن جناب ناسزا مى گفت و هر وقت که آن حضرت را مى دید به امیرالمومنین دشنام مى داد تا آنکه روزى بعضى از کسان آن حضرت عرض کردند که بگذار تا این فاجر را بکشیم ، حضرت ایشان را نهى کرد و پرسید که آن مرد کجاست ؟ عرض کردند در یکى از نواحى مدینه مشغول زراعت است . حضرت به قصد دیدار او از مدینه بیرون رفت . حضرت وقتى به مزرعه او رسید و همانطور که سوار بر الاغ خود بود به داخل مزرعه اش رفت . آن مرد صدا زد که زراعت ما را نمال ؛ از آنجا نیا. حضرت همانطور که مى رفت ، ادامه داد تا به او رسید و نزد او نشست و با او به گشاده روئى و خنده سخن گفت ، و از او سؤ الى کرد که چه مقدار خرج زراعت کرده اى ؟ گفت : صد اشرفى . فرمود: چه مقدار امید دارى از آن بهره ببرى ؟ گفت : غیب نمى دانم . حضرت فرمود: من گفتم چه اندازه امید دارى عایدت بشود؟ گفت : امیدوارم که دویست اشرفى عایدم شود. پس حضرت کیسه زرى بیرون آوردند که در آن سیصد اشرفى بود، به او مرحمت کرد و فرمود: این را بگیر و زراعت نیز برایت باقى بماند و خداوند به تو به آن مقدار که امید دارى بدهد. عمرى برخاست و سر آن حضرت را بوسید و از آن جناب درخواست که از تقصیرات او بگذرد و او را عفو فرماید. حضرت تبسمى فرمود و برگشت و پس از این عمرى را در مسجد دیدند نشسته چون نگاهش به آن حضرت افتاد گفت : الله اعلم حیث یجعل رسالته . اصحابش با وى گفتند که قصه تو چیست ، تو پیش از این غیر این مى گفتى ؟ گفت : شنیدید آنچه گفتم باز بشنوید، پس شروع کرد به آن حضرت دعا کردن . اصحابش با او نزاع کردند او نیز با ایشان به نزاع برخاست ، پس ‍ حضرت به کسان خود فرمود کدامیک بهتر بود آنچه شما اراده کرده بودید یا آنچه من اراده کردم ؟ همانا من کار او را اصلاح کردم و با پول شر او را برگرداندم .
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۲
میثم جمال فاضل
فصل هفتم : حسابرسى از جمله مواقف مهوله ، موقف حساب است . خداوند در این باره مى فرماید: اقترب للناس حسابهم و هم فى غفلة معرضون . وقت حساب مردم نزدیک شد مردم از اندیشه و تفکر در آن غفلت داشته و از آن رو گردانند. و قال تعالى فى سورة الطلاق : و کاءیّنْ من قریة عتت عن امر ربها و رسله فحاسبناها حسابا شدیدا. و بسا از قریه یعنى اهل قریه که از فرمان پروردگار خود و پیغمبران خدا سرکشى کردند و براى ایشان حساب و عذابى سخت خواهد بود، پس کفر کارهاى خود را چشیدند. لازم است که در اینجا به چند حدیث بسنده کنیم . 1- شیخ صدوق (ره ) از اهل بیت (علیهم السلام ) روایت کرده که حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: روز قیامت قدمى برداشته نمى شود تا از او چهار چیز سئوال کنند: الف - از عمر او که در چه چیزى صرف کرده ، ب - و جوانى خود را که در چه چیزى سپرى ساخته ، ج - و از مالش که از کجا پیدا کرده و در چه مواردى خرج نموده ح - و از محبت ما اهل بیت (علیهم السلام ). 2- شیخ طوسى رحمه الله علیه از حضرت امام باقر (ع) روایت کرده که فرمود: اول چیزى که از بنده حساب مى کشند نماز است ، پس اگر قبول شد چیزهاى دیگر هم قبول خواهد شد. 3- شیخ صدوق روایت کرده که روز قیامت صاحب قرض مى آید و شکایت مى کند، اگر آنکه قرض گرفته است حسنات دارد از براى صاحب قرض مى گیرند و اگر حسنه ندارد گناهان صاحب قرض را به او مى دهند. 4- شیخ کلینى از حضرت على بن الحسین صلى الله علیه و آله فرمود روایت کرده که از براى اهل شرک ترازو نصب نمى شود، ایشان را فوج فوج بى حساب به جهنم مى برند زیرا نصب موازین و نشر دواوین از براى اهل اسلام است . 5- شیخ صدوق از حضرت صادق (ع) روایت کرده است که چون روز قیامت شود و بنده مؤ من را از براى حساب باز دارند که هر دو از اهل بهشت باشند، یکى فقیر باشد و دیگر غنى در دنیا، فقیر گوید: پروردگارا، از براى چه مرا باز مى دارى به عزت تو سوگند که مى دانى به من ولایت و حکومتى نداده بودى که در آن به عدل یا جور عمل کنم ، و مال زیادى به من نداده بودى که حق تو در آن باشد و من نداده باشم ، و روزى مرا به قدر کفاف مى دادى به قدر آنچه مى دانستى که مرا کافى است . پس خداوند جلیل فرماید که راست مى گوید بنده مؤ من من ، بگذارید تا داخل بهشت شود. و آن که غنى باشد او را نگه مى دارند تا آنقدر عرق از او جارى شود که اگر چهل شتر بیاشامند آنها را کفایت کند پس از آن داخل بهشت شود. پس فقیر به او گوید که چه چیز تو را نگاه داشت ؟ گوید: طول حساب ؛ پیوسته چیزى بعد از چیزى از تقصیرات ظاهر مى شد و خدا مى بخشید تا آنکه مرا به رحمت خود فرو گرفت و مرا به توبه کاران ، ملحق گردانید پس تو کیستى ؟ گوید: من آن فقیرم که با تو در محشر بودم گوید: نعمتهاى بهشت ، تو را تغییر داده است که من تو را نشناختم . 6- شیخ طوسى از آن حضرت روایت کرده است که چون روز قیامت شود حق تعالى ما را بر حساب شیعیان موکل گرداند پس آنچه از خدا است از خدا سؤ ال مى کنیم که از براى ما ببخشد پس آن از ایشان خواهد بود، و آنچه از حق ماست ، بر ایشان مى بخشیم ؛ پس حضرت این آیه را خواند: ثم ان الینا ایابهم ، ثم ان علینا حسابهم(26) 7- شیخ کلینى از حضرت امام محمد باقر (ع) روایت کرده است که فرمود: حق تعالى با بندگان در حساب روز قیامت به قدر آنچه در دنیا از عقل به ایشان داده دقت مى کند. ((حکایت :)) از خط شیخ شهید (علیه الرحمة ) نقل شده که احمد بن ابى الحوارى گفت که آرزو کردم ابو سلیمان دارانى (27) را در خواب بینم تا آنکه بعد از یکسال او را در خواب دیدم به او گفتم اى معلم ! حق تعالى با تو چه کرد؟ گفت : اى احمد! وقتى از باب صغیر آمدم ، دیدم شترى از درمنه (و آن گیاهى است که به عربى آنرا شیح مى گویند) پس من یک چوب از آن کندم ، نمى دانم که با آن خلال کردم یا نه ، الحال مدت یکسال است که من مبتلا به حساب آن هستم . مؤ لف گوید که استبعاد ندارد این حکایت بلکه تصدیق مى کند آن را، آیه شریفه : یا بنى انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فى صخرة او فى السموات او فى الارض یاءت بها الله و قول امیرالمؤ منین (ع) در یکى از خطبه هاى خود: الیست النفوس عن مثقال حبة من خردل مسئولة ؟ یعنى آیا چنین نیست که از مردم از یک دانه خردل سؤ ال خواهد شد؟ و در کاغذى که به محمد بن ابى بکر نوشته فرموده : واعلموا عباد الله ان الله عز و جل سائلکم عن الصغیر من عملکم و الکبیر اى بندگان خدا بدانید که خداوند از هر عمل کوچک و بزرگ شما سئوال خواهد کرد. و در کاغذى که به ابن عباس مرقوم داشته فرمود: اما تخاف نقاش ‍ الحساب آیا نمى ترسى از مناقشه در حساب ؟ و اصل مناقشه از (نقش ‍ الشوکة ) است یعنى بیرون کردن خار را؛ یعنى همچنانکه در بیرون آوردن خار از بدن کمال دقت و کاوش و باریک بینى را به عمل مى آورند تا آن را پیدا کرده و بیرون آورند، همین طور در حساب دقت و باریک بینى به عمل مى آورند. و بدان که بعضى از محققین گفته اند که نجات نمى یابد از خطر میزان و حساب مگر کسى که در دنیا از نفس خود حساب بکشد و با میزان شرع اعمال و اقوال و خطرات و لحظات خود را بسنجد چنانکه در خبر وارد شده است که فرمودند به حساب نفسهاى خود برسید پیش از آنکه از شما حساب کشند و بسنجید اعمال خود را، پیش از آنکه بسنجند اعمال شما را. ((حکایت :)) شخصى بود به نام توبة بن صمه ، نقل شده که او نفس خود را در بیشتر اوقات شب و روز حساب مى کرد پس روزى ایام عمر خود را حساب کرد و متوجه شد که شصت سال از عمرش گذشته است متوجه شد که بیست و یکهزار و پانصد روز مى شود، گفت : واى بر من ، آیا من ملاقات خواهم کرد مالک را به بیست و یکهزار و پانصد گناه ، این را گفت و بیهوش افتاد و در همان بیهوشى وفات کرد. فقیر گوید: روایت شده که وقتى حضرت رسول صلى الله علیه و آله به زمین بى گیاهى فرود آمد پس به اصحاب خود فرمود که بروید هیزم بیاورید، عرض کردند یا رسول الله ما در زمین بى گیاه هستیم که هیزم در آن یافت نمى شود، فرمود: هر کس هر چه ممکنش مى شود بیاورد پس هیزم آوردند و مقابل آن حضرت روى هم ریختند چون هیزمها جمع شد حضرت فرمود: همین طور گناهان شما جمع مى شود با این کار حضرت ، اصحاب متوجه شدند که در بیابانى که از هیزم خبرى نبود ولى با جستجوى خود مقدار زیادى هیزم جمع شد و روى هم ریخته شد، همین طور گناه به نظر نمى آید، چون جستجو و حساب شود گناهان بسیارى جمع مى شود چنانکه ((توبه بن صمه )) براى هر روز عمر خود یک گناه فرض کرد حساب کرد ((بیست و یکهزار و پانصد)) گناه کرده است .
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۲
میثم جمال فاضل
فصل هشتم : تحویل نامه هاى اعمال چنانچه حق تعالى در اوصاف قیامت فرموده : و اذا الصحف نشرت یعنى وقتى که صحیفه ها منتشر و پهن مى شود؛ على بن ابراهیم (قمى ) گفته که مراد صحیفه هاى اعمال مردم است . و نیز حق تعالى در سوره انشقاق مى فرماید: فاءما من اوتى کتابه بیمینه فسوف یحاسب حسابا یسیرا یعنى آنکه نامه او به دست راستش داده شود پس به زودى از او حساب گرفته مى شود و اما آنکه نامه را از پشت سر به او مى دهند بزودى هلاک مى شود و در آتش افروخته مى سوزد. عیاشى از حضرت صادق (ع) روایت کرده است که چون روز قیامت شود نامه او را به هر کس بدهند و گویند: بخوان پس حق تعالى هم کارهاى او از سخن گفتن و نگاه کردن و غیر را به خاطر او مى آورد به نحوى که گویا الآن گناهان را انجام داده و از قلم نینداخته است . پس مى گوید: اى واى بر ما، چه مى شود این نامه را که ترک نکرده است صغیره را و نه کبیره را مگر آنکه احصا کرده است . ابن قولویه از حضرت صادق (ع) روایت کرده که هر کس قبر امام حسین (ع) را در ماه رمضان زیارت کند و در راه زیارت بمیرد، براى او حسابى نخواهد بود و به او مى گویند که بدون خوف و بیم داخل بهشت شو. علامه مجلسى (رحمه الله علیه ) در تحفه فرموده ، به دو سند معتبر منقول است که حضرت امام رضا (ع) فرمود: هر کس مرا زیارت کند با آن دورى قبر من ، من در سه موطن روز قیامت به نزد او بیایم و او را از اهوال قیات آزاد کنم : 1- وقتى که نامه هاى نیکوکاران را به دست راست ایشان و نامه هاى بدکاران را به دست چپ ایشان مى دهند. 2- نزد صراط، 3- نزد ترازوى اعمال . و در حق الیقین فرموده که حسین بن سعید در کتاب زهد از حضرت صادق (ع) روایت کرده است که چون حق تعالى بخواهد مؤ من را حساب کند نامه او را به دست راست او مى دهد و میان خود و او حساب کند که دیگرى مطلع نشود و گویند: اى بنده من فلان کار و فلان کار کردى ، گوید: اى پروردگار آرى من کرده ام ، پس خداوند کریم فرماید آنها را از تو آمرزیدم و آنها را به حسنات بدل کردم . پس مردم گویند: سبحان الله ! این بنده حتى یک گناه نداشته است ؛ و این است معنى قول حق تعالى : هر که نامه به دست راستش داده شود پس بعد از این حسابش آسان خواهد شد و به سوى اهل خود مسرور و خوشحال بر مى گردد راوى پرسید: کدام اهل ؟ فرمود: اهلى که در دنیا داشته و اگر مؤ من باشد در بهشت خواهد بود. پس ‍ فرمود: اگر نسبت به بنده اراده بدى داشته باشد بطور آشکار در حضور مردم از او حساب مى گیرد و حجت را بر او تمام مى کند و نامه را به دست چپش ‍ مى دهند؛ چنانچه حق تعالى فرموده است : و اما آنکه نامه او را از پشت سر به او مى دهند پس ((وا ثبورا)) خواهد گفت و آتش افروز جهنم خواهد گردید؛ به درستى که در اهل خود شاد بود؛ یعنى در دنیا و گمان مى کرد که به آخرت بر نخواهد گشت . و این اشاره است به آنکه دستهاى منافقان و کافران را غل مى کنند و نامه ایشان را از پشت سر به دست چپ ایشان مى دهند. و به این دو حال اشاره شده است در دعاهاى وضو در هنگام شستن دستها که خداوندا بده نامه مرا به دست راست من و نامه مخلد بودن مرا در بهشت به دست چپ من و حساب کن مرا حسابى آسان . و خداوندا مده نامه مرا به دست چپ من و نه از پشت سر من و مگردان دستهاى مرا غل کرده در گردن من .(28) مؤ لف گوید که در این مقام مناسب دیدم تبرک جویم به ذکر یک روایت : سید بن طاووس - رضوان الله علیه - خبرى نقل کرده که حاصلش این است که چون ماه رمضان داخل مى شد حضرت امام زین العابدین (ع) غلام و کنیز خود را نمى زد و هر کدام که تقصیرى در خدمت مى کردند در کتابى اسم آن غلام یا کنیز و نوع تقصیر او را در آن روز معین مى نوشت بدون آنکه او را تاءدیب و شکنجه کند و این تقصیرات جمع مى شد تا شب آخر ماه رمضان ، آن شب آنها را مى طلبید و به دور خود جمعشان مى کرد آنگاه نوشته را بیرون مى آورد و مى فرمود: اى فلان ، آیا به یاد مى آورى در فلان روز فلان تقصیر را بجا آوردى و من تو را مجازات نکردم ؟ عرض مى کند بلى یابن رسول الله . پس به دیگرى این را مى فرماید و همچنین یک به یک خطاهاشان را به یادشان مى آورد و از آنها اقرار مى گیرد آنگاه در وسط ایشان مى ایستد و مى فرماید: صداهاى خود را بلند کنید و بگوئید: اى على بن الحسین ، پروردگار تو هم هر چه کرده اى عمل ترا شمرده و ضبط کرده همچنانکه تو ضبط کرده اى و بر ما بر شمردى و نزد خدا کتابى است که به حق نطق مى کند و عمل کوچک و بزرگ تو را از یاد نمى برد و هر چه را که کرده اى ضبط کرده و در آن حاضر مى بینى پس ما را ببخش همانطور که خود امیدوارى خداوند تو را ببخشد زیرا که خودش فرمود: ولیعفو ولیصفحوا الا تحبون ان یغفر الله لکم باید جرمى را که از گناهکاران صادر شده عفو کنند و از انتقام بگذرند و چشم پوشى کنند، آیا دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد؟ و حضرت به آنها تلقین مى فرمود به این نحو کلمات و ایشان این کلمات را به حضرت مى گفتند و آن جناب در بین ایشان ایستاده بود و گریه مى کرد و مى گفت : پروردگارا تو به ما امر فرمودى آن کسى را که به ما ظلم کرده ببخشیم ، پس ما عفو کردیم ، پس تو هم ما را عفو کن چون تو به عفو کردن از ما سزاوارتر هستى ، و به ما فرمان دادى که سائل را از در خانه رد نکنیم . پروردگارا ما از روى سؤ ال و مسکنت به درگاه تو آمده ایم و امید به احسان تو داریم پس بر ما منت گذار و ما را نومید بر مگردان و از این نوع کلمات مى گفت . آنگاه رو مى کرد به غلامان و کنیزان خود و مى فرمود من شما را بخشیدم ، آیا شما هم مرا مى بخشید من مالک شما و مملوک خداوند کریم و عادل هستم . غلامان و کنیزان عرض مى کردند: اى آقاى ما تو را بخشیدیم ، تو به ما بدى نکردى ، مى فرمود: بگویید: خدایا على بن الحسین را ببخش ‍ همچنانکه از ما گذشت و او را از آتش آزاد کن همچنانکه ما را از قید بندگى آزاد کرد. آنها این کلمات را مى گفتند و آن حضرت مى گفت : اللهم آمین رب العالمین اذهبوا فقد عفوت عنکم و اعتقت رقابکم رجاء للعفو عنى و عتق رقبتى . پس چون روز عید مى شد، به ایشان به مقدارى که آنها را حفظ کند و بى نیاز گرداند جایزه مى داد و هیچ سالى نبود مگر آنکه در شب آخر ماه رمضان بیست نفر یا چیزى کمتر یا زیادتر از ایشان آزاد مى کرد و مى گفت : حق تعالى در هر شب ماه رمضان وقت افطار هفتاد هزار هزار نفر از آتش جهنم آزاد مى کند کسانى که مستوجب آتش باشند و چون شب آخر شود به مقدارى که در جمیع ماه رمضان آزاد کرده آزاد مى فرماید و من دوست دارم که خدا مرا ببیند که من بندگان خود را در دنیا به امید آنکه مرا از آتش جهنم آزاد گرداند آزاد کردم .
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۲
میثم جمال فاضل
اخبارى درباره فضائل صلوات : 1- شیخ کلینى (رحمه الله علیه ) به سند معتبر روایت کرده که حضرت امام محمد باقر (ع) یا امام صادق (ع) فرمودند: هیچ میزانى سنگین تر از صلوات بر محمد و آل محمد - صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین - نیست . وقتى میزان اعمال انسان سبک باشد در آن صلوات گذارند و سنگین مى شود. 2- از حضرت رسول (ص) مرویست که فرمود: من روز قیامت نزد میزانم ، پس هر که گناهانش بسیار باشد که کفه سیئاتش سنگین باشد صلواتى را که براى من فرستاده بیاورم تا کفه حسناتش سنگین شود. 3- و نیز شیخ صدوق از حضرت امام رضا (ع) نقل کرده که فرمود: هر که قدرت نداشته باشد بر چیزى که گناهانش را برطرف کند پس بسیار صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد که آن ، گناهان را خراب و ویران مى کند. 4- از دعوات راوندى نقل است که حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود که هر کس به من هر روز سه مرتبه و در هر شب سه مرتبه از روى حب و شوق بر من صلوات فرستد بر خداوند سزاوار است گناهان او را که در آن شب و آن روز کرده است بیامرزد. 5 - و نیز از آن حضرت مروى است که در رؤ یا دیدم عمویم حمزة بن عبدالمطلب و برادرم جعفر بن ابى طالب را که در پیش آنها طبقى است از سدر؛ پس یک ساعتى از آن میل کردند پس از آن ، سدر مبدل شد به انگور، پس یک ساعتى از آن خوردند پس از آن ، انگور رطب شد، پس یک ساعتى از آن میل کردند. من نزدیک ایشان رفتم و گفتم : پدرم فداى شما باد چه عملى یافتید که از همه اعمال افضل باشد؟ گفتند: پدران و مادران ما فداى تو باد، ما بهترین اعمال را صلوات بر تو، و سقایت آب ، و محبت على بن ابى طالب (ع) یافتیم . 6- و نیز از آن حضرت مرویست که هر کس بر من صلوات بفرستد پیوسته ملائکه براى او استغفار مى کنند. 7- شیخ کلینى از حضرت صادق (ع) روایت کرده که فرمود: هر گاه نام پیامبر برده شود پس بر او صلوات بسیار فرستید. زیرا هر کس بر پیامبر صلوات بفرستد خداوند هزار صلوات بر او فرستد و فرشتگان و مخلوقات الهى بر او صلوات فرستند. فقیر گوید که شیخ صدوق در معانى الاخبار روایت کرده از حضرت صادق (ع) در معنى ان الله و ملائکته یصلون على النبى الآیة . که آن حضرت فرمود: صلوات از خداوند عز و جل رحمت است و از ملائکة تزکیه است و از مردم دعاست . و در همان کتاب روایت است که راوى گفت : ما چگونه بر محمد و آل محمد (علیهم السلام ) صلوات بفرستیم ؟ فرمود: مى گوئید: صلوات الله و صلوات ملائکته و انبیائه و رسله و جمیع خلقه على محمد و آل محمد والسلام علیه و علیهم و رحمه الله و برکاته . گفت : گفتم : چقدر ثواب است براى کسى که این صلوات را بر پیغمبر بفرستد؟ فرمود: آنچنان از گناه آزاد خواهد شد مثل روزى که از مادر متولد شده است . 8 - شیخ ابوالفتوح رازى روایت کرده از حضرت رسول صلى الله علیه و آله که فرمود: در شب معراج چون به آسمان رسیدم ملکى را دیدم که هزار دست داشت در هر دستى هزار انگشت و مشغول حساب و شماره کردن با انگشتان بود از جبرئیل پرسیدم که این ملک کیست و چه چیزى را حساب مى کند؟ جبرئیل گفت : این ملکى است موکل بر دانه هاى باران ، حفظ مى کند که چند قطره از آسمان به زمین نازل شده . پس من به آن ملک گفتم که تو میدانى از زمانیکه حق تعالى دنیا را خلق کرده است چند قطره باران از آسمان به زمین آمده است ؟ گفت : یا رسول الله قسم به آن خدایى که تو را به حق فرستاده به سوى خلق ، غیر از آنکه من مى دانم چند قطره باران از آسمان به زمین نازل شده ، به تفصیل هم مى دانم چند قطره به دریا فرود آمده و چند قطره در بیابان و چند قطره در معموره و چند قطره در بستان و چند قطره در شوره زار و چند قطره در قبرستان . حضرت فرمود: من تعجب کردم از حفظ و تذکر او در حساب خود. پس ‍ گفت : یا رسول الله ، با این حفظ و تذکر و دستها و انگشتان که دارم حساب کردن یک چیزى را قدرت ندارم . گفتم : آن چیست ؟ گفت : قومى از امت تو که در جایى حاضر مى شوند و اسم تو نزد ایشان برده مى شود پس بر تو صلوات مى فرستند من قدرت ندارم ثواب آنها را شماره و حساب کنم . 9- شیخ کلینى در ذیل صلوات عصر جمعه روایت کرده : اللهم صل على محمد و آل محمد الاءوصیاء المرضیین بافضل صلواتک و بارک علیهم بافضل برکاتک و السلام علیه و علیهم و رحمه الله و برکاته . هر که این صلوات را هفت مرتبه بگوید خداوند بر او به عدد هر بنده ، حسنه اى را رد مى کند و عملش در آن روز مقبول باشد و در روز قیامت که مى آید نورى مابین دیدگان اوست . 10 - روایت شده که هر که بعد از نماز صبح و نماز ظهر بگوید: ((اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم )) نمیرد تا امام قائم (ع) را درک نماید.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۱
میثم جمال فاضل